گزیده ای از کتاب جامعه شناسی نسلی در ایران
دکتر تقی آزاد ارمکی – دکتر غلامرضا غفاری
جامعه شناسی جوانان
دکتر ضیاء هاشمی
تنظیم : حمید رضا خدابخش
اردیبهشت 1386
مقدمه
اين نوشتار بيشتر حكم ورود و درآمدي به مباحث جامعهشناسي نسلي در ايران را دارد و در پي شناسايي كليت حيات اجتماعي و تحولات مربوط به ان نميباشد. اين اثر در پي نگاه به تحولات اجتماعي و فرهنگي در ايران از منظر جامعهشناسي نسلي به لحاظ نظري و تجربي است.
كتاب در سه فصل كليات، ابعاد مفهومي و نظري و يافتههاي تجربي تحقيق در قالب شش بخش با اهداف زرح مسئله و بيان اهميت موضوع با توجه به تحولات اجتماعي و فرهنگي جامعه ايران، طرح روششناسي تغييرات اجتماعي و تحولات نسلي مبتني بر رويكردها و فنون مطرح شده در جامعهشناسي، طرح و بررسي فضاي مفهئمي مفاهيم كليدي جامعهشناسي نسلي، طرح مباحث نظري جامعهشناسي نسلي، ملاكهاي مورد استفاده براي بيان تفاوتهاي نسلي چون نگرشهاي ارزشي در زمينههاي علمي، هنري، اجتماعي، ديني، ارزشهاي مادي و فرامادي و نگرش به مشاركت زنان، فردگرايي، نوگرايي، غرور ملي و مرجعها و در نهايت يافتههاي تجربي مربوط به اين ملاك تنظيم شده است.
دادههاي تجربي اين تحقيق مربوط به بخشي از دادههاي طرح تحليل جامعهشناختي انقطاع نسلي و راهبردهاي مقابله با انقطاع فرهنگي و نسلي است كه به سفارش دفتر مطالعات و برنامهريزي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري در سال 1381 انجام شده است.
طرح مسئله
در ادبيات اجتماعي و تاريخي مربوط به ايران، جامعه ايران به عنوان جامعهاي كه در گذر تاريخي خود مواجه با حوادث و مشكلات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي است، تعبير شده است. كودتا، انقلاب، شورش، جنبشهاي اجتماعي، اعتصاب، مهاجرت داخلي و خارجي، بحرانهاي اجتماعي، تعارض در حوزه قدرت و تحولات فرهنگي هر كدام در مراحلي از تاريخ تحولات ايران ثبت شده است. وجود تجربههاي متعدد سياسي، اجتماعي و فرهنگي در مقايسهاي داخلي و خارجي موجب شده است تا تحولات اين جامعه خصلت چند وجهي پيدا كند. در اين صورت داوري در مورد ماهيت حوادث شكل گرفته يا در حال وقوع را نميتوان به يك عامل يا متغير تقليل داد.
تاكيد بر پديده نسلي به عنوان عامل تغييرات هر چند كه در نگاه نخست به نظر ميرسد كه با نوعي تقليل گرايي همراه است، ولي با تعريفي كه از نسل شده است، به عوامل اقتصادي، اجتماعي و سياسي و حوادث دورهها نيز توجه شده است.
بررسي ماهيت پديده نسلي و سپس نتايج و مشكلات نسلها در دوره جديد به بسط و غناي حوزه جديدي در رشته جامعهشناسي تحت عنوان «جامعهشناسي نسلي» انجاميده است. برخي از پرسشهايي كه زمينهساز شكلگيري اين حوزه شدهاند عبارتند از:
1ـ آيا نسلها ميتواند توضيح دهند سطوحي از تغييرات فرهنگي و اجتماعي باشد؟
2ـ چه رابطهاي بين نسل و طبقه اجتماعي وجود دارد؟
3ـ نسلها به عنوان موضوعات مستقل اجتماعي فرهنگي با يكديگر چه رابطهاي دارند؟
4ـ رابطه بين نسلها چه رابطهاي است آيا اين رابطه رابطهاي توافقي است يا تزاحمي است؟
گزارههايي كه موجب طرح و اهميت مباحث نسلي در ايران ميشوند عبارتند از:
1ـ جامعه ايراني در مرحله گذار تاريخي ـ اجتماعي خود قرار دارد.
2ـ جامعهاي كه در مرحله گذار قرار ميگيرد استعداد و امادگي بيشتري را براي توليد شكافهاي اجتماعي از جمله تفاوتها و شكاف نسلي دارد.
3ـ در جامعه در حال گذار تفاوتهاي نسلي خود را در قامت شكافهاي نسلي نشان ميدهند.
4ـ شكافهاي نسلي تحت تاثير ديگر شكافهاي ساختاري ـ اجتماعي هستند.
در چارچوب مباحث مطرح در جامعهشناسي، متاثر از دو رويكرد تضادي و توافقي، دو ديدگاه تحت عناوين «تعارض و انقطاع نسلي» شكل گرفته است. براساس دو ديدگاه فوق، در پاسخ به اين سوال كه: تحول نسلي از چه سنخي است؟ عدهاي پاسخ دادهاند كه انقطاع نسلي در حال وقوع است و عدهاي مدعياند كه توافق نسلي در حال شكلگيري است.
از طرفي حوزه بحث معطوف به انقطاع نسلي به عنوان حوزه تحليلي كه برداشتهاي متفاوت از دين، سياست، خانواده و نگرشهاي متفاوت نسبت به زندگي اجتماعي فرهنگي در ميان نسلهاي جديد در جامعه معاصر را شامل ميشود از وجه معرفتي نيز برخوردار است. زيرا طبيعت تحول نسلي را مبتني بر گسست و انقطاع نسلي دانسته، در نتيجه فرهنگسازي و تمدن آفريني كه در اثر تراكم و پيوستگي نسلي امكانپذير است را مورد سوال قرار ميدهد.
با ملاحظه دو ديدگاه فوق ميتوان ادعا نمود كه انقطاع نسلي بيش از اينكه به صورت مسئلهاي در ميان دانشمندان علوم اجتماعي مورد توجه قرار گرفته باشد و به عنوان پديدهاي علمي بروز كرده باشد، به عنوان امري سياسي و ايدئولوژيك نمود يافته است.
نوشته حاضر با احتياط نسبت به وجود «انقطاع نسلي» طراحي شده است. زيرا به لوازم معرفتشناختي ان آگاهي وجود دارد و مؤلفين قصد ندارند تا در دام سياسي و ايدئولوژيك موجود قرار گيرند. بدين لحاظ فرض اصلي مورد نظر اين كتاب در وجود تفاوتهاي نسلي تا انقطاع نسلي است. به عبارت ديگر ترديدي نسيت كه تفاوتهاي نسلي در ايران معاصر وجود دارد و باور به انقطاع نسلي با وجود شرايط براني فعلي، از نوع سياستزدگي تا فهم علمي ناشي ميشود. در اين صورت هدف، پاسخ به چندين پرسش است:
1ـ روششناسي تغييرات اجتماعي و تحولات نسلي مبتني بر چه نوع رويكرد تبييني است و روشها و فنون بررسيهاي نسلي كدامند؟
2ـ مفاهيم كليدي جامعهشناسي نسلي كدامند و هر كدام از اين مفاهيم از چه فضاي مفهومي برخوردار هستند؟
3ـ ادبيات نظري، جامعهشناسي نسلي مشتمل بر چه مباحثي است؟
4ـ تفاوتهاي نسلي در چه زمينههايي ظهور پيدا ميكند؟ ملاكهاي مورد استفاده براي بيان اين تفاوتها كدامند كه در اين زمينه روي ملاكهايي چون نگرشهاي ارزشي در زمينههاي علمي، هنري، اجتماعي، و ديني و ارزشهاي مادي و فرامادي، نگاه به حضور و مشاركت زنان، فردگرايي، نوگرابودن، غرور ملي، گرايش به دين و مرجعها توجه شده است.
هدف اصلي اين كتاب در درجه اول بيان اين واقعيت ميباشد كه به چه ميزان تفاوت نسلي بين نسلهاي مختلف در ايران وجود دارد و در مراحل بعد در صورت وجود تفاوت در هر يك از حوزهها و نيز تعيين عوامل موثر بر تفاوتهاي نسلي در حوزه مورد مطالعه ميباشد كه برآيند و نتيجه آن در غنا و تقويت ادبيات حوزه جامعهشناسي بيتاثير نخواهد بود. البته بايد توجه داشت كه عمده تاكيد روي كشف تفاوت نسلي تا تببين دلايل و شناسايي روند آتي ان است. دستيابي به اين دو هدف (دلايل و روند آتي) نيازمند طراحي و بررسيهاي مستقل ديگر است.
ابعاد مفهومي
ادبيات جامعهشناسي نسلي به مانند ديگر شاخههاي جامعهشناسي، به رغم اينكه از قدمت چنداني برخوردار نيست، برخوردار از مجموعهاي از مفاهيم است. درك و شناخت فضاي مفهومي اين مفاهيم، دريافت مباحث مربوط به جامعهشناسي نسلي را سهل و روانتر خواهد ساخت.
1ـ مفهوم نسل
علماي علوم اجتماعي بطور سنتي معاني متعددي از نسل ارائه كردهاند. ولي هنوز وفاق كافي در مورد معناي نسل وجود ندارد. شايد ديت يافتن به بنيان نظري واحد در اين حوزه يكي از عوامل اصلي عدم توافق در مورد معناي نسل باشد. به نظر هيوز معناي نسل [در تاريخ] بسيار كشدار است؛ ولي در جهان واقعيات مابازايي دارد كه همه احساس ميكنيم كاملاً مشخص است. بعضي نسلها [عمرشان] دراز و برخي كوتاه است. فقط با مشاهده ميتوانيم دريابيم كه در كدام نقطه منحني تغيير جهت ميدهد (پيداست كه نسلها با هم تداخل ميكنند و هر حدي كه براي هر يك تعيين شود، اعتباري و دلبخواه است. در عين حال هر نسل بر پايه تجربياتي كه افرادش در آن شريك بودهاند حد و مرزي از خود به دست ميدهد و در واقع خوشهاي حول محور اينگونه تجربهها تشكيل ميشود. بنابراين، كساني كه با افراد پانزده سال از خودشان بزرگتر در رويدادهاي رواني تعيين كننده شريك بودهاند، ممكن است خويشتن را به اين افراد نزديكتر احساس كنند تا به اشخاصي كه سنشان فقط اندكي از آنها كمتر است ولي به آن حوادث قد نميدهد، نمونه اين امر نسلهايي است كه در دو جنگ جهاني شركت داشتند (هيوز، 1369: 14). به نظر بالس پاسخ به اين پرسش كه منظور از نسل چيست كار آساني نيست. از برخي جهات ميتوان گفت كه يك نسل عبارت است از فاصله ميان والدين با فرزندانان، بدين ترتيب اگر سن بچهدار شدن را مثلاً بين بيست الي بيست و پنج سالگي فرض كنيم آنگاه هر بيست تا بيست و پنج سال يك نسل جديد پا به عرصه حيات ميگذارد. بسياري از مردم در طول عمر خويش شاهد حضور سه نسل هستند. پدر بزرگها و مادربزرگها، خودشان و فرزندانشان. به نظر بالس نظريهپردازان فرهنگ عامه و نيز تاريخنگاران بر اين اعتقادند كه ظاهراً در حدود هر ده سال شكل جديد از ذهنيت نسلي ظهور ميكند (بالس، 1380 :6). ترول در 1975 پنج مفهوم متفاوت از نسل ارائه داده است كه كرتز آن را به چهار مقوله تقليل داده است: 1ـ نسل همچون نسبت خويشاوندي 2ـ نسل همچون گروهي از افراد همدوره 3ـ نسل همچون مرحله زندگي و 4ـ نسل چون دوره تاريخي. اين چهار تعبير مطرح شده به واسطه كرترز همچنان در ادبيات جامعهشناختي مورد تفسيرهاس متعدد قرار گرفته و به صور گوناگون مطرح است.
2ـ تعارض نسلي
وقتي منابع هويتي نسلي تقويت كننده يكديگر نباشند و پيوستگي نسلي را به دنبال نداشته باسند زمينه براي ظهور و بروز تعارض نسلي فراهم ميگردد. به گونهاي كه اعضاي جامعه وضعيت هويت خود را در نفي و تعارض با گذشتگان خود ميبيند. تعارض ميان نسلها زماني به وجود ميايد كه تحولاتي روبنايي در جامعه ايجاد شود. منظور از تحولات روبنايي، تحولات اجتماعي و سياسي در مقابل تحولات فكري و اديشهاي است. تعارض نسلها در مظاهر فرهنگي و سلوك اجتماعي ميان قشرهاي مختلف، جامعه، به ويژه نسل جديد و قديم رخ ميدهد (قبادي، 1382 : 54).
3ـ شكاف نسلي
مفهوم «شكاف» در جامعهشناسي به آن دسته از تمايزات وتفاوتهاي پايداري اشاره دارد كه در جريان تقابلهاي سياسي اجتماعي بروز ميكنند كه اصليترين صورت آن، شكاف رندگي مدرن و سنتي است. يكي از مهمترين ويژگيهاي شيوه زندگي جديد شورش بر ضد هرچيزي است كه از نظر جوانان سنت تلقي شده باشد. گريز از سنت باعث ايجاد پديدهاي موسوم به شكاف بين نسلها شده است (نصر، 1372 : 340).
شكاف نسلي به معني وجود تفاتوهاي دانشي، گرايشي و رفتاري ما بين دو نسل با وجود پيوستگيهاي كلان متأثر از ساختارهاي اجتماعي، فرهنگي و تاريخي است. فرزندان در مقايسه با افراد پير و ميانسال باوجود اين كه در يك فضاي فرهنگي زندگي ميكنند، اطلاعات، گرايشها و رفتارهاي متفاوت دارند. شكاف نسلي هنگامي محقق ميشود كه واحدهاي نسلي شكل بگيرد. كارل مانهايم، نيروي جديدي را كه داراي موقعيتهاي جديد و تجربيات متفاوت باشد زمينهساز شكلگيري واحدهاي نسلي ميداند.
4ـ انقطاع نسلي
مفهوم گسست نسلي با مفهوم هويت گروهي و نسلي پيوند و ارتباط دارد به گونهاي كه تغيير حاصل شده بر مبناي هويت جمعي كه به نوعي فراتر از مقوله سن ميروند مورد توجه قرار ميگيرند. به تعبيري در عرصه گسست فرهنگي، فاصلههاي سني و سالي از بين ميرود.
انقطاع نسلي بازخواني انقطاع فرهنگي اجتماعي است. انقطاع نسلي به تنهايي حكايت از هيچ امري را نمينمايد. در صورتي ميتوان از انقطاع نسلي ياد نمود كه انقطاع فرهنگي ـ اجتماعي محقق شده باشد. باتوجه به اينكه ورود به دنياي جديد و پذيرش مدرنيته با توجه به شرايط بومي و تاريخي و فرهنگي هر كشور و ملتي امكانپذير است، كمتر ميتوان به انقطاع (يعني بريدگي از اصل و نسب فرهنگي اجتماعي و تاريخي) اشاره نمود. زيرا در دنياي جديد ما با مدرنيتههاي متعدد تا مدرنيته واحد روبرو هستيم.
5ـ تمايزات نسلي
اگر چه مفهوم «تمايزات نسلي» به طور وسيعي در جامعهشناسي معاصر پذيرفته شده است، ولي هنوز نتايج مفيد و سودمندي در بكاربردن اين مفهوم بطور كامل آشكار نشده و كمتر در جامعهشناسي مورد توجه قرار گرفته است.
ايزنشاد در تحليلي كه از نسلها و روابط بين نسلها ارائه داده است به خوبي نشان داده كه درك هر نسل از جامعه، اشياء و زندگي مبتني بر شرايطي است كه در آن رشد يافته، تجاربي بدست آورده و مرارتهايي متحمل گرديده است. رفتار نسلي كه در شرايط جنگ و محروميت رشد يافته با نسلي كه جز صلح و رفاه به خود نديده است متفاوت است. در جوامع پيچيده مبتني بر تحولات سريع، تضاد نسلها غيرقابل اجتناب است (روشه، 1368 : 136).
6ـ ابژههاي نسلي
به نظر بالس ابژههاي نسلي زير گونة ابژههاي فرهنگياند. ابژه نسلي عبارت است از شخص، مكان، شيء يا رويدادي كه از نظر فرد مبين نسل اوست و به ياد آوردنش احساسي از نسل خود او را در ذهنش زنده ميكند (بالس، 1380 : 13). ابژههاي نسلي بيانگر و سازنده هويت نسلي هستند.
7ـ نسل و واحد زماني
برخي از صاحبنظران معتقدند كه نسلها را ميتوان در مقاطع زماني ده ساله مورد توجه قرارداد و از مفهوم دهه نسلي استفاده نمود.
به نظر ميرسد كه دهه، تقريباً كوچكترين واحد زماني است كه به عنوان شاخص براي تعيين فرهنگ جمعي ميتوان به كار برد (بالس، 1380 :7). بر اين مبنا از دورههاي تاريخي در قالب واحدهاي زماني ده ساله براي تعيين تحولات اجتماعي، فرهنگي و سياسي نسلي استفاده ميشود.
8ـ تجربه نسلي
پارهاي از انديشمندان مباحث نسلي معتقدند كه نسلها و تحولات مربوط به آن را نميتوان در قالب واحدهاي زماني مشخص چون دورههاي ده ساله مورد ارزيابي و داوري قرار داد. بلكه بايد با استفاده از تجربه مشترك نسلي كه ممكن است به لحاظ زماني به يك دهه و يا بيشتر از آن تحويل بايد نسلها را مورد بازشناسي و تحليل قرار داد.
تلقي نظري مطالعه نسلها
باتوجه به مطالعات نظري انجام شده در حوزه جامعهشناسي نسلي، درخصوص جامعه ايران به طور اجمال ميتوان به بسط چارچوب نظري زير پرداخت. هر نسلي روحيات و مطالبات خاص خود را كه برخاسته از شرايط تاريخي يعني زيست بوم آن نسل ميباشد دارد. در تبيين انقطاع و تفاوتهاي نسلي آنچنانكه از ادبيات نظري مطرح شده، بر ميآيد بر عوامل و پارامترهايي در مقياسهاي كلان، مياني و خرد اشاره شده است. در سطح كلان تحولات ساختاري حادث شده در حوزههاي جمعيتي، آموزشي، نظام ارتباطات، شهري شدن جامعه، تغيير در نظام اشتغال، تحول در نظامهاي قدرت و گفتمان و غيره و در سطح مياني توحلاتي كه به لحاظ فرايندهاي اجتماعي چون جامعهپذيري، تعليم و تربيت، قشربندي اجتماعي، ستيز و رقابت، مشاركت و … تحقق پيدا كردهاند و نيز در سطح خرد دگرگوني در ويژگيهاي شخصيتي افراد جامعه به لحاظ نوگرايي، سنتگرايي، فردگرايي، جمعگرايي، عامگراي، خاصگرايي، قدرگرايي، عقلگرايي و … موجب ظهور نوعي تحول كيفي در نسل جديد نسبت به نسل قبلي شده است كه خود موجب شكلگيري رويكردهاي مختلفي چون رويكردي صوري، رويكرد تغييرات و رويكرد تزاحمي در مورد تغييرات نسلي گرديده است.
در روش تركيبي تقليلگرايي مطرح شده در رويكرد جمعگرايي روششناختي و فردگرايي روششناختي اثر خود را از دست ميدهد و تعامل و ديالكتيت بين عوامل ساختاري و كنشي كه مربوط به عاملان و كنشگران اجتماعي، مورد توجه قرار ميگيرد.
با تاكيد بر روش تلفيقي، نيازمند شناسايي جامعه ايران و روند تغييرات در آن هستيم. براساس مطالعات صورت گرفته، در كل جامعه ايراني را ميتوان با توجه به نگات زير توضيح داد:
1ـ هرم جمعيتي ايران در طي چند دهه اخير تغيير نموده است به گونهاي گه آن را تبديل به يك جمعيت جوان نموده است.
2ـ نوسازي فرهنگي و آموزشي در جامعه صورت گرفته است. ميزان افراد باسواد در مقايسه با گذشته بيشتر شده است. مؤسسات آموزشي و تحقيقاتي جديد داير شده و افراد بسياري در آن موسسات مشغول به كار ميباشند. به عبارت ديگر، جامعه در جريان و تجربه نمودن تغييرات متعدد اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي قرار دارد.
3ـ جامعه دچار نوعي دوگانگي ساختاري (بين ساختار سنتي و مدرن) شده است. اين دوگانگي در سطوح اقتصادي، سياسي، فرهنگي و سازماني نمودار شده است.
4ـ جامعه ايران، جامعهاي مصرفي است. ميل به مصرف در حوزههاي مادي (كالاها و مصنوعات تكنولوژيكي) و مصرف فرهنگي (مطبوعات، كتابخواني، فيلم و …) افزايش يافته است.
5ـ به هم ريختگي ساختار قدرت و يا بلاتكليفي در تصميمگيري يكي ديگر از صفات و ويژگيهاي جامعه ايراني شناخته شده است كه ريشه در توزيع نامناسب (و بعضاً نامشخص) قدرت دارد.
6ـ نرخ بالاي مهاجرت در مقياسهاي داخلي و خارجي يكي از مشخصات اصلي جمعيتي، اجتماعي و فرهنگي است.
7ـ تلاش در جهت برقرار ساختن نسبت خود با جهان و تعريف موقعيت خود در صحنه جهاني مورد توجه است.
فهم نكات و تأملات روش شناختي فوق با ملاحظه موقعيت ملي و بينالمللي ممكن است.
در اين صورت سه مؤلفه اصلي در اينجا وجود دارند: تول، موقعيت بينالمللي، دوم، موقعيت ملي كه ريشه تاريخي دارد، و سوم، موقعيت محلي و بومي. هر يك از اين موقعيتها با ملاحظه زمان و تاريخ، ساختار پيچبدهاي را براي تحليل ميسازند.
ادبيات مربوط به جامعهشناسي نسلي نشان ميدهد كه صاحبنظران لين حوزه در نوشتهها و آثار خود به طرح خصيصههايي براي تفكيك و تمايز نسلها و يا بازشناسي مسائل مربوط به نسلها پرداختهاند.
1ـ ملاكهاي انقطاع
در مورد ملاكهاي مربوط به انقطاع نسلي عنوان شده كه در بحث ملاكهاي انقطاع نسلي هفت ملاك زير اساسي هستند:
1ـ فضاي معنايي، ملاكي كه برخي از متفكران از آن به عنوان ذهنيت نسلي ياد نمودهاند و برخي از آن تحت عنوان فضاي فكري ياد ميكنند. منظور از فضاي معنايي درك كلي دو نسل از جامعه و جهان است. اگر فضاي معنايي عوض شود ممكن است كه انسان ديروز براي انسان امروز غير عادي تلقي شود همچنان كه انسان امروز براي انسان ديروز غيرعادي تلقي ميشود.
2ـ دگرديسي در آرمانها و اهداف به معناي شكلگيري فضا آرماني جديد
3ـ شبكه مفاهيم، در هر نسل شاهد شبكه به هم پيوستهاي از مفاهيم هستيم كه همديگر را كامل ميكنند. با تغيير در شبكه مفاهيم بين دو نسل جديد بايد به اين فكر باشيم كه ممكن است انقطاعي صورت گرفته باشد.
4ـ الگويابي يا الگوگيري، اگر نسل جديد الگوهايش (الگوهاي علمي) را از درون نسل قبلي انتخاب نكند دنبال الگوهاي ديگر ميرود. در اين صورت تفاهم نسلي قطع ميشود و ممكن است بسياري از مسائل عوض شود.
5ـ اصطلاحات روزمره، اگر اصطلاحات روزمرهاي كه يك نسل به كار ميبرد با اصطلاحات نسل ديگر متفاوت باشد باز تفاهم بين دو نسل مواجه با مشكل ميشود.
6ـ دگرديسي در ظواهر، پوششها، آرايش و نوع سخن گفتن
7ـ انتظارات كه تحصيل، نوع شغل، دوستيابي، ازدواج و روابط خانوادگي را تحت تأثير قرار ميدهد (فيرحي، 1382: 78-75). علاوه بر اين در بيان مؤلفههاي تشخيص گسست نسلها به معيارهاي زير نيز اشاره شده است.
1ـ كاهش ارتباط كلامي، ارتباطي كه متكي بر تفاهم و صميميت باشد، دنياي دروني دو نسل را به يكديگر پيوند ميدهد. اما اگر ارتباط كلامي ميان نسل بالغ و نسل جوان كم باشد و اين امر به طور مستمر و مداوم عميقتر و حادتر شود، تاحد زيادي بيانگر جدايي دوستان از يكديگر است.
2ـ اختلال در فرايند همانندسازي، وقتي كه فرزندان براي همانندسازي، فرد ديگري را جايگزين شخصيت پدر يا مادر ميكنند و انطباق رفتاري را با او انجام ميدهند.
3ـ كاهش فصل مشترك عاطفي، وجود فصل مشتركهاي عاطفي، عامل پيوند نسلها است. كاهش و فقدان آنها هم موجب گسست نسلها ميشود.
4ـ عدم تعهد به فرهنگ خودي، به گونهاي كه جوانان به گرايشهاي فرهنگي نسل بالغ با ديده ترديد و بياعتمادي مينگرند و همين زمينه را مجوزي براي فاصله گرفتن از آنها ميدانند.
5ـ مابردباري نسلها به معناي عدم تحمل يك نسل نسبت به نسل ديگر به خصوص وقتي كه اين وضعيت عموميت پيدا كند.
6ـ عدم حضور نسل جوان در مشاركتهاي اجتماعي (شرفي، 1382: 114-112).
2ـ نگرشهاي ارزشي
نگرشهاي ارزشي به عنوان يكي از مؤلفههايي است كه در بيان تفاوتهاي اجتماعي و نسلي مورد توجه قرار گرفتهاند. زيرا انسانها در حيات اجتماعي خود هميشه كمال مطلوبهايي را در نظر دارند كه تشكيل دستگاهي از باورها وا رزشها را ميدهند كه تحت عنوان نظام ارزشي از آن ياد ميشود. به تعبير گي روشه ارزش شيوهاي از بودن يا علمي هستند كه شخص يا گروهي آن را به مثابه آرمان ميشناسد و افراد يا رفتارهايي كه بدان نسبت داده ميشوند مطلوب و مشخص ميكند (روشه، 1368: 76).
3ـ نگرشهاي اجتماعي – فرهنگي
نگرش به حضور و مشاركت زنان، نوگرايي، فردگرايي اولويتهاي تربيتي، غرور ملي، نگرش به خانواده، مرجعها و گرايش به دين نيز از مواردي هستند كه ميتوانند تفاوتهاي نسلي را نشان دهند.
2-3 نوگرايي
نوگرايي به معناي پذيرش الگوها و شيوههاي جديد در حيات اجتماعي، روحيه نوجويي و كار تازه كردن ميباشد به گونهاي كه افراد برخوردار از اين ويژگي آمادگي بيشتر براي قبول دگرگونيهاي جديد را دارند و براي حفظ الگوها و شيوههاي قديمي در برابر الگوهاي جديد مقاومت كمتر از خود نشان ميدهند.
3-3 فردگرايي
فردگرايي به عنوان مشخصهاي براي جوامع جديد در نظر گرفته ميشود. فردگرايي بيانگر تمايل فرد به تفوق اراده فردي، آزادي و منافع فردي و برخورداري از مالكيت فردي و مواهب برحسب ميزان تلاش فردي و قابليت ما و استعدادهاي شخصي ميباشد.
4-3 غرور ملي
غرور ملي دلالت بر نوع نگرش و علقه پاسخگويان به سرزمين و هموطنان خود و نيز ميزان آمادگي آنها براي انجام وظيفه دفاع از آن دارد.
5-3 نگرش خانواده
خانواده به عنوان اصليترين نهاد اجتماعي همواره مورد توجه علماي علوم اجتماعي بوده است. اين توجه به خصوص در دوران جديد كه خانواده دگرگونيهاي شديد اجتماعي و فرهنگي را تجربه نموده و مي»مايد اهميت وافري پيدا كرده است و نگرش به خانواده نيز مصون از اين تحولات نبوده است و تغييراتي پيدا كرده است. اين تغييرات نگرش را در قالب تعداد مناسب براي هر زوج، جنسيت فرزندان (پسر يا دختر) اسامي فرزندان، ملاكهاي مورد توجه براي انتخاب همسر و عوامل مؤثر در دوام خانواده در ميان نسلهاي مختلف مورد بررسي قرار ميدهند.
6-3 مرجعها
در جامعهشناسي مبحث مرجعها تحت عنوان گروه مرجع مورد بررسي قرار گرفته است و دلالت بر افراد يا گروههايي دارد كه به عنوان الگو و سرمشق قرار رگفته و رفتارها، آگاهيها، ايدئولوژيها و افكار معيني را به افراد القاء ميكنند تغيير در مرجعهاي افراد به عنوان شاخص براي دگرگونيهاي اجتماعي و فرهنگي لحاظ ميشود.
تحليل دادههاي تجربي
روش بررسي
براي تبيين تفاوت نسلي، با داشتن اين فرض كه بين نسلهاي مختلف در جامعه مورد بررسي تفاوت وجود دارد. تفاوتهاي ارزشي، حضور مشاركت زنان، نوگرابودن، فردگرايي، مرجعها، غرور ملي، نگاه به خانواده و گرايش به دين به عنوان ملاكهاي شناسايي اين تفاوت مورد توجه قرار گرفتهاند. در نتيجه موجب شكلگيري فرضيههاي انضمامي زير شدهاند:
1ـ نسلهاي مختلف داراي نگرشهاي ارزشي متفاوتي هستند.
2ـ نسلهاي مختلف نسبت به حضور و مشاركت زنان نگرش متفاوتي دارند.
3ـ نسلهاي مختلف به نوگرايي نگرش متفاوتي دارند.
4ـ نسلهاي مختلف به فردگرايي نگرش متفاوتي دارند.
5ـ نسلهاي مختلف به مقوله غرور نگرش متفاوتي دارند.
6ـ نسلهاي مختلف درخصوص ويژگيهاي مربوط به خانواده نگرش متفاوتي دارند.
7ـ نسلهاي مختلف از مرجعهاي متفاوتي برخوردارند.
8ـ نسلهاي مختلف درخصوص گرايش به دين نگاه متفاوتي دارند.
جمعيت مورد مطالعه در قالب نسلهاي قبل از انقلاب، نسل انقلاب، نسل جنگ، نسل داراي خاطره جنگ و نسل بدون خاطره جنگ با نسبتهاي 7/24، 1/12، 8/17، 31 و 4/14 درصد جامعه مورد مطالعه را پوشش ميدهند. نسل قبل از انقلاب شامل متولدين قبل از سال 1330 ميشوند. نسل انقلاب شامل متولدين سالهاي 1331 تا 1341، نسل جنگ متولدين سالهاي 1342 تا 1352، نسل داراي خاطره جنگ متولدين 1353 تا 1359 ومتولدين 1360 تا 1364 نسل بدون خازره جنگ ميباشند. 9/56 درصد از پاسخگويان مرد و 1/43 درصد آنها زن هستند.
نتايج تحقيق
نتايج بررسي حاضر نشان دهنده وجود تفاوت بين نسلهاي قديم و جديد است. تفاوتها به گونهاي نيست كه بتوان از آن به انقطاع نسلي رسيد. زيرا انقطاع نسلي را به معناي گسست بدون رابطه بين نسلي ميدانيم. در صورت وجود گسست نسلي، ضرورتاً فروپاشي فرهنگي و اجتماعي صورت خواهد گرفت. با مراجعه به واقعيتهاي عيني در جامعه ميتوان بدون اقدام براي انجام هر نوع پژوهش اظهار نمود كه جامعه فرايند فروپاشي قرار ندارد. از طرف ديگر، جامعه ايران به لحاظ ساختاري بگونهاي طراحي شده است كه نسلها از طريق خانواده و دين و ديگر نهادهاي اجتماعي به يكديگر وابسته شده و امكان انفكاك و انقطاع نسلي از بين رفته است. افزون بر رابطه از طربق سه نهاد اشاره شده، پذيرش فرهنگ مشترك و باور به سابقه و تجربيات واحد اجتماعي و تاريخي از عوامل پيوند زننده بين نسلي هستند.
باتوجه به يافتههاي پژوهش حاضر اهميت بالاي خانواده، مليت ايراني، گذران اوقات فراغت با خانواده، تاكيد بر ارزشهاي تلفيقي (مادي و فرامادي)، اهميت موسيقي سنتي، اهميت فردگرايي، تاكيد بر آزادي فردي و مالكيت خصوصي و… حكات از وجود توافق كلي بين نسلي دارد. از طرف ديگر تفاوتهايي نيز ميان نسلها در حوزههاي ارزشي، فردگرايي، مشاركت، دينگرايي، خانواده، نوگرايي، غرور ملي و گروههاي مرجع نيز وجود دارد. در نتيجه ضرورت دارد:
1ـ به لحاظ مفهومي مابين گسست نسلي، تقابل نسلي، فروپاشي نسلي و فروپاشي سياسي و اجتماعي با تفاوت نسلي تفاوت قائل شويم. زيرا بسياري از كساني كه در زمينه نسلها به بحث و داوري ميپردازند بدون كمترين توجهي به وضعيت نسلها در ايران از تزاحم و گسست نسلي سخن گفته و براي اهميت جلوه دادن سخن خود از فروپاشي نظام از طريق گسست نسلي ياد ميكنند.
2ـ انديشه مدرنيته در قالب نوگرايي، فردگرايي، مالكيت خصوصي، مشاركت گروههاي اجتماعي، مشاركت زنان و جوانان، استقلال و آزادي در جامعه نمود يافته است. از اين رو نسلي كه بيشتر در جريان مدرنيته قرار گرفته است، به مؤلفههاي فوق اهميت بيشتري داده و سعي دارد تا جهت دستيابي به آنها اقدام نمايد. از اينروست كه براي نسل جديد در مقايسه با نسلهاي گذشته مشاركت، تغيير در شكل، ميزان و نوع گذران اوقات فراغت و گروههاي دوستان و همسالان داراي اهميت بيشتري است.
3ـ با توجه به تغيير نگرشي و ارزشي اشاره شده در متن تحقيق، در صورت ميل به مديريت تغيير اجتماعي و فرهنگي و كنترل بحرانهاي ناشي از تفاوت نسلي، بايستي به گرايشها و نگرشهاي نسل جديد اهميت داد و براي ارتباط با نسل جديد از طريق واسط قرار دادن نيروها و نهادهاي اجتماعي جديد عمب نمود. به عنوان نمونه بايستي ضمن توجه به تغيير در گروههاي مرجع، از پرچسب بيديني، معارض با ارزشعل شدن و … اجتناب نمود و شرايط فرهنگپذيري مناسب را براساس نسل جديد فراهم ساخت.
4ـ باوجود اينكه خانواده و مذهب همچنان براي نسل جديد داراي اهميت است، ولي نوع داوري در مورد روابط درون خانواده و نوع مناسك ديني نشان از تفاوت دارد. از اينرو امكان بازبيني نهادي از طريق نسل جديد، در سطح كلان ايجاد شده است. از طرف ديگر، در كنار نهاد خانواده و مذهب نهادهاي جديد مانند نهاد سياست، ورزش، اوقات فراغت نيز مورد توجه ميباشند.
5ـ تفاوتهاي نسلي زماني مسئلهساز خواهد شد كه نفي نسلها جايگزين نقد نسلها شود. در جامعه ايران فرايند باز توليد در حوزههاي مختلف به ويژه حوزه اجتماعي و فرهنگي از مسير و محتواي مناسبي بر وردار نيست. نارسايي در چنين فرايندي در مواردي جامعه را از اهميت عناصر اجتماعي فرهنگي به خصوص در خوزه نسلي باز ميدارد. برآيند اين وضعيت به خصوص وقتي كه مدارها جاي خود را به تعارضها و برخوردهاي تند بدون انديشه و تعميق در هويت خويشتن و حيات اجتماعي فرهنگي ميدهند انقطاع و نفي نسلي خواهد بود در صورتي كه لازمه تطور و پيشرفت متناسب با نقد مداوم خويشتن و صورتها و مناسبات حيات اجتماعي و فرهنگي است كه در اين زمينه مسير طراوات و بالندگي اجتماعي و فرهنگي جاي خود را به بريدن از گذشته و نسلهاي قبل خواهد داد.
6ـ فرايندهاي جامعهپذيري و فرهنگپذيري كه معمولاً با تلاش و فعاليت مناسب نهادهاي ارزش آفرين چون خانواده، نظامهاي آموزشي، رسانههاي گروهي و … قوت و اثر بخشي لازم را كسب ميكنند. و در پيوند نسلي بيشترين نقش را ايفا ميكنند. به نظر ميرسد كه در جامعه جديد بايد صورتي پوياتر و محتوايي عميقتر و جامعتر به خود بگيرند. مسئوليت نهادهاي اجتماعي و عوامل جامعهپذيري در اين زمينه مسئوليتي سنگين است كه به نظر ميرسد باتوجه به تغيير در نظامهاي انتظاري اعضاي جامعهف كاركردها و اهداف اين نهادهاي موثر بايد پذيراي تعريف مجددي از خود باشند و پيوسته در جهت بازانديشي و بازتوليد خود فعال باشند.
7ـ پديده تفاوت نسلي به رغم پيامدهاي مثبتي كه به دنبال دارد آنجا كه از مسير مناسب خود خارج ميشود هزينههاي جبرانناپذيري را بدنبال دارد. تفاهم نسلي ميتواند ساز و كاري براي تقليل اين هزينهها باشد. به نظر ميرسد راهكار ميزبانهاي نسلي ميتواند در تقويت همدلي و تفاهم نسلي موثر باشد. بدين معني كه به بهرهگيري از برنامهريزي فرهنگي و اجتماعي و استفاده از فضاهاي زماني و مكاني در صدد فراهمسازي تشكيل جلسات و نشستهايي براي تعامل بين نسلها باشيم. نشستهايي چون نسل جديد ميزبان نسل ديروز، نسل جديد در خدمت نسل قديم و برعكس؛ كاركرد چنين برنامهاي ميتواند اولاً: از انسداد نسلي جلوگيري نمايد و نسلها را از محور و مركز فرض كردن خود رهايي دهد. ثانياً: تعالم نسلي را تقويت نمايد، ثالثاً: به بر تفاهم نسلي و درك مناسب يكديگر كمك كند.
8ـ از اين تصور كه نسل قديم در اشتباه است و نسل جديد عصيانگر است بايد پرهيز نمود و اين ديد كه سنت عقل ديروز است و عقل امروز سنت فردا خواهد بود، همراه با ترويج اين ايده كه شرايط زماني شرايط متغيري است و هر دوره ساز و كارهاي خاص خود را دارد، تقويت شود.
9ـ تقويت تشكيلها و انجمنهايي كه واسط بين نسل جديد و قديم هستند. مانند انجمن اوليا و دانشآموزان و اوليا و دانشجويان ميتواند تعاملهاي بين نسلي را تقويت نمايد.
10ـ توجه به فرايند جامعهپذيري و فرهنگپذيري مجدد به خصوص در بين افراد نسل قديم و فراهمسازي زمينه ورود نسل قديم به حوزهها و بسترهاي جديد، براي نمونه بازديد از مراكز علمي و ديگر محيطهاي اجتماعي و فرهنگي كه نسل جديد در آن متمركز هستند، ميتواند تفاهم نسلي را بيشتر نمايد.
11ـ اطلاعرساني و ارائه آگاهيهاي جديد به نسل قبلي و تقويت نگرش و نگاه جديد و متعادل در اعضاي نسل قديم براي تقويت تفاهم نسلي، همراه با شناسايي گروههاي مرجع و بهرهگيري از اين گروهها براي تقويت تفاهم نسلي و ممانعت از تقابل نسلي، ميتواند ساز و كاري موثر باشد.
12ـ آشنا ساختن نسل جديد از حيث نظري و عملي به ميراث فرهنگي در كنار فرايند بازتوليد و بازانديشي به اين ميراث و معرفي مناسب و شايسته ان به نسل جديد.
13ـ تقويت فرايند حرمتگذاري و احترام به نسلهاي قديمي و در عين حال ممانعت از سنسالاري بيرويه.
14ـ نهايت اينكه باوجود اينكه هر نسلي داراي «ابژههاي» خاص در حوزههاي فرهنگي، اجحتماعي، سياسي و زندگي روزمرهاش ميباشد و اين ابژهها به عنوان عامل هويتساز نسلي نيز ميباشد، توجه به اين ابژههاي «فرانسلي» كه تا حدود زيادي ميتوانند «فرازماني» و «فرامكاني» نيز باشند، وحدت نسلي را در درون فرهنگ و تاريخ واحد امكانپذير ميسازد. به عنوان نمونه تأكيد بر حوادث و وقايع مشترك، خاطرههاي مورد علاقه همه نسلها، ضرب المثلهاي عمومي، غذاي مشترك و … پيوند زننده نسلهاست. «عيد نوروز»، «اعياد مذهبي» اهميت امام حسين (ع) و امام علي (ع)، حافظ، سعدي، مولوي، و ديگر حوادث تلخ و شيرين تاريخي ابژههاي مشتركاند كه پيوند ساز تا گسستآفرين هستند.