تبليغاتX
مطالعات فرهنگی

مطالعات فرهنگی

مطالعات فرهنگی

مترسک

 

یک بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.»

گفت « لذت ترساندن عمیق و پایدار است  من از آن خسته نمی شوم.»

دمی اندیشیدم و گفتم « درست است  چون که من مزه این لذت را چشیده ام.»

گفت « فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.»

آنگاه من از پیش او رفتم  و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

 

                                                                                     جبران خلیل جبران    

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 7:14  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

500کلمه ای(2)

 

                                                   

 پست مدرنیسم و تحولات فرهنگی

پست مدرنیسم در چند دهۀ گذشته به صورت واژه ای ورد زبان در محافل علمی و آکادمیک درآمده است. کتب، نشریات، مقالات، کنفرانس ها و کلاس های دروس دانشگاهی به انعکاس مناقشات پیرامون مدرنیسم و تأکید بر منحصر به فرد بودن عصر ما پرداخته اند، عصری که در آن روند گسترش کامپیوترها ، نظام ارتباطات ماهواره ای، شبکه های ارتباط بین المللی، اقتصاد جهانی ودیگر دستاوردهای دنیای جدید موجب تحول و دگرگونی اساسی و غیر قابل برگشتی در تمام اشکال مشغله های اجتماعی شده اند.

من به عنوان دانشجویی که دربارۀ فرهنگ تحصیل می کند ، خود را جزء این   محیط و این حال و هوا می دانم و در این نوشتار در سددم تا با کنکاش در مفهوم پست مدرنیسم، تحولاتی که به لحاظ فرهنگی در این حوزه رخ داده، مورد بررسی قرار دهم.

در عرصة نظرية فرهنگي، نادرند مفاهيمي كه به قدر مفاهيم پست مدرنيسم موجد اضطراب و مجادله شده باشند. مباحثه بر مجموعه‌اي از اصطلاحات هم‌خانواده استوار است: پسامدرنيسم، پسامدرنيته، پسامدرنيزاسيون.

سودمند است كه در اين جا كارمان را با پرداختن به بعضي تعاريف اساسي آغاز كنيم.

پسامدرنيسم ابعاد متعدد دارد. نخست، مربوط است به نوع زيباشناسي و سبكي هنري كه رمزگان‌هاي زيبايي‌شناختي و هنري مدرنيته را رد مي‌كند. پسامدرنيسم هم‌چنين در برگيرندة موضعي فلسفي و نظري است كه برآمده از مابعد ساختارگرايي است و مفروضات انديشة مدرنيستي را طرد مي‌كند.

پسامدرنيته مربوط مي‌شود به مرحله‌اي از تحول اجتماعي كه تصور مي‌شود فراتر از مرحلة مدرنيته باشد. يكي از معادل‌هاي اين واژه، دوره پسامدرن است. ايدة كليدي در اين جا اين است كه تغيير مكاني ريشه‌اي يا قاطع به سمت نوعي اقتصاد مابعد صنعتي رخ داده است؛ اقتصادي كه حول فرهنگ، سازمان‌يافته در اطراف مصرف فرهنگي، رسانه‌ها و تكنولوژي اطلاعات سازمان‌يافته است.

پسامدرنيزاسيون اشاره دارد به فرايند تغيير اجتماعي كه عامل حركت انتقالي از مدرنيته به پسامدرنيته است.

پست مدرنیته برای افراد متفاوت معناهای متفاوت دارد. از نظر زیگمونت باومن ممکن است پست مدرنیته به معنای ساختمانی باشد که با غرور «نظم و ترتیب»هایی  را به رخ می کشد که نشان می دهند چه چیزی با چه چیزی تناسب دارد و از چه چیزی باید پرهیز کرد تا منطق کارکردی آهن و شیشه و سیمان مراعات شود. یا شاید به معنای اثر تخیلی باشد که تفاوت های میان نقاشی و مجسمه سازی، سبک ها و نوع ها، گالری و خیابان ها، یا حتی تفاوت هنر و هر چیزی که زیر پا می گذارد. پست مدرنیته به معنای مجوزی برای انجام دادن هر کاری است که شاید من و شما سودای آن را داشته باشیم و توصیه ای است به چندان جدی نگرفتن هر کاری که از ما یا شما سر می زند. پست مدرنیته به معنای توجه به همه چیز و همۀ جهات در آن واحد است به قسمتی که نمی توانیم توجه خود را حتی مدتی کوتاه روی چیزی متمرکز کنیم و به هیچ چیز نمی توانیم نگاه واقعاً دقیقی بیندازیم. پست مدرنیته به معنای بازارچه ای مالامال از کالاهاست، کالاهایی که کاربرد اصلی آن ها فقط لذت خرید آن هاست.

پست مدرنیته همۀ این چیزها و نیز بسیاری چیزهای دیگر است اما همچنین ، شاید بیش از هر چیز ، حالتی از ذهن است. به بیان دقیق تر، حالت آن دسته از ذهن هاست که عادت دارن در خویشتن تأمل کنند ، درون خویش را بکاوند و آن گاه بگویند که چه یافته اند. پست مدرنیته حالتی از ذهن است که بیش از هر چیز به واسطۀ ویرانگر بودنش مشخص می گردد، ویرانگری ای که همه چیز را به سخره می گیرد ، می فرساید و محو می کند.

اما اگر ذهن پست مدرن به هیئت فلسفی و خودتأمل گرش درآید، به منتقدان خویش نشان خواهد داد که به رغم ضواهری که گفته شد، نه نوعی «ویرانی ویرانگر» بلکه نوعی «ویرانی سازنده» است، سازندگی ای که همواره بدان مشغول بوده است. ذهن پست مدرن همزمان با انکار آنچه حقیقت انگاشته می شود ، و ملغا ساختن همۀ صور متحجر و پذیرفته شدۀ گذشته و حال و آیندۀ آن، پرده از حقیقت بکر و اصیل بر می دارد، حقیقتی که با خود نمایی های مدرن معیوب و تحریف شده بود. روی هم رفته می توان گفت که پست مدرنیته چیزی را به جهان باز پس می دهد که مدرنیته از آن دور کرده بود، می توان پست مدرنیته را افسون شدگی مجدد دنیایی دانست که مدرنیته به سختی کوشیده بود از آن افسون زدایی کند. همین نیرنگ مدرن است که باطل شده، و همین خرد قانونگذار و نیرنگ باز است که در دادگاه پست مدرنیته گناهکار شناخته می شود.

پست مدرنیته جریانی است که در واقع برآمده از دل مدرنیته و تلاشی است برای یافتن پاسخ هایی جهت  حل معضلات مدرنیته و خروج از بن بست مدنیسم. بر این مبنا نباید آنرا گسست یا انقطاع از مدرنیته و یا اعتراض و نفی آن دانست، گو انکه نباید آنرا تداوم یا تکمیل پروژۀ مدرنیته نیز محسوب دانست. نمادی است برآمده از دل بحران هایی چون بحران بازنمایی و از دست دادن مرکزیت. لذا پست مدرنیته تلاشی است ریشه دار در دلِ مدرنیته برای یافتن راه خروجی از این بحران ها و یافتن  یا ایجاد مرکزیتی جدید، گر چه پست مدرنیته در قرائتی خاص نافی هرگونه مرکزیت است، لیکن نفی مرکزیت واحد، کلی و جهانشمول و فراگیر در دستور کار آن قرار دارد. در عوض در پی یافتن مرکزیتی است متکثر، چند لایه، جزءگرا و تفردی.

بنابراین در نگاه کلی می توان پست مدرنیسم را به مثابه یک جریان قدرتمند فرهنگی، سیاسیو روشنفکری دانست که از دهۀ 1970 به این طرف سر برآورده است و تا کنون انتقادات و چالش های تندی را در حوزه های مختلف اندیشه و معرفت بشری از جمله در فرایند صورتبندی و تکوین هویت، خود، فرد، و تکوین رخساره های شناخت، اخلاقیات، تاریخ، فلسفه، اقتصاد، ادبیات، جامعه شناسی، سیاست ، هنر و معماری در پی داشته است.

پيش از آن كه جلوتر برويم، ضروري است «محتوا»يي را وارد صندوق خالي «پسامدرن» كنيم. شايد سريع‌ترين راه انجام دادن اين كار فهرست كردن بعضي خصوصيات فرهنگ پسامدرن و جامعة پسامدرن باشد؛ فهرستي كه به نظر مي‌رسد همگان –بدون توجه به توضيحات و بحث‌هاي مخصوص‌شان- با آن فهرست موافقند:

  • فرهنگ و رسانه‌هاي توده‌اي در زندگي اجتماعي، در مقايسه با سابق، مهم‌تر و قوي‌تر شده‌اند.

  • زندگي اقتصادي و اجتماعي بر مصرف نهادها و سبك‌هاي زندگي استوار مي‌شود؛ نه بر توليد كالاها از طريق كار صنعتي.

  • ايده‌هاي مربوط به واقعيت و بازنمايي‌هاي آن، مسئله‌دار شده‌اند.

  • تصوير ذهني و فضا، جاي روايت و تاريخ را به عنوان اصول سازمان‌دهنده توليد فرهنگي گرفته‌اند.

  • جنبه‌هاي سبكي نظير نقيضه (پارودي)، هزل و كنايه (آيروني) و التقاط‌گرايي عامه‌پسند رواج بيش‌تري يافته‌اند.

  • منظرة مصرف بنياد شهر بر شكل شهرنشيني غلبه مي‌يابد، به جاي آن كه شهرنشيني، حول توليد اقتصادي سازمان يابد، پويايي مركز شهرنشيني، تدارك تفريحات، ساعات فراغت و خدمات، معطوف به سبك زندگي مي‌شود. مراكز خريد، پارك‌هاي تفريحي، مجتمع‌هاي مسكوني بزرگ، مثال‌هايي از اين موردند.

  • اختلاط بيش از پيش، جانشين سرحدات و طبقه‌بندي‌هاي صلب مي‌شود.

 

پسامدرنيته در نظرية اجتماعي

بحث پسامدرنيته در نظرية اجتماعي با كارهاي فيلسوفان فرانسوي ليوتار و بودريار آغاز شد.

نقطة عزيمت مباحثات فكري دربارة پسامدرنيسم، اغلب در نوشته‌هاي فيلسوف اجتماعي فرانسوي، ژان فرانسوا ليوتار  است. آن‌طور كه ليوتار نظر مي‌دهد، جوامع، نه صرفاً حول انواع تكنولوژي‌ها بلكه حول بازي‌هاي زبان و گفتارها نيز سازمان مي‌يابند. او به نقش گفتارها در زندگي اجتماعي توجه خاصي مي‌كند. در جوامع غيرصنعتي، اساطير و قصه‌ها واجد كيفيتي ديني بوده، به بازتوليد نظم اجتماعي ياري مي‌رساندند. با عصر روشنگري مجموعة نويني از گفتارها همراه ظهور علم قدم به عرصه نهادند. اين‌ها بر اهميت پيشرفت، خرد، دانش، و تكنولوژي در به ارمغان آوردن آزادي از جهل، نياز و سركوب تأكيد مي‌كردند. اين گونه روايات، معنايي از هدف‌مندي به زندگي مي‌دادند. آنها به نظام اجتماعي مشروعيت مي‌بخشيدند و چارچوب فراهم مي‌آوردند كه درون آن، فعاليت انسان ارزيابي شود.

ليوتار نظر مي‌دهد كه ما اينك به عصر جديد پسامدرن قدم نهاده‌ايم، علم، تكنولوژي، نظام‌هاي پيچيدة اداري و رايانه‌ها به چنان مرحله‌اي از پيشرفت رسيده‌اند كه در آن «دانش» در طول چند دهة اخير به نيروي اصلي توليد بدل شده است». اين تغيير كانون هم‌بعدي كمي و هم‌بعدي كيفي داشته است. گفتارهاي آرمان‌شهرانه، رؤيايي و بشردوستانه كه زماني الهام‌بخش حيات اجتماعي بودند، اقتدار و اعتبارشان را از دست داده‌اند. ليوتار، اين رويداد را افول روايات اعظم مي‌نامد. او مي‌نويسد كه روايات اعظم، صرفنظر از اين كه چه وجهي از وحدت‌بخشي را به كار مي‌گيرند، چه روايت تأملي و چه روايت رهايي باشند، اعتبار خود را از دست داده است . اكثر مردم ديگر باور ندارند كه علم، خرد، يا «حقيقت» پاسخ‌هايي براي مسايل اجتماعي ارائه مي‌كنند يا به ما امكان ساختن جهان بهتري را خواهند داد. كما اين كه فكر هم نمي‌كنند كه بتوانيم نظريه يا جهان‌بيني‌اي واحد را مستقر سازيم كه بتواند با موفقيت كل دانش و تجربه را متحد سازد (مثلاً ماركسيسم). به علاوه كسي تصورش را نمي‌كند كه ما قادر باشيم جايي همچون «چشم خدا» بيابيم كه از آن منظر دانشي را بنا كنيم كه حقيقي و به لحاظ شمول عام، معتبر باشد. در نتيجه، دانش (و جامعه) به حوزه‌هاي محلي و چندگانه تجزيه مي‌شوند و ديدگاه‌هاي اعظم بشردوستانه كنار گذاشته مي‌شوند.

ژان بودريار نيز همچون ليوتار از نخستين كساني بود كه در پديد آوردن نظريه در باب پسامدرنيسم به شدت اثرگذار بود. بودريار (]1970[ 1998) از گذشته دوري مانند دهة 1960، مدعي بود كه ما در عصري به سر مي‌بريم كه در آن اساس جامعه ديگر مبتني بر مبادلة كالاهاي مادي داراي ارزش استفاده نيست. به عقيدة او، برعكس، پاي كالاهايي به عنوان نشانه‌ها و نمادهايي در بين است كه يكسره واجد دلالتي دلبخواهي و قراردادي درون چيزي است كه او «نظام رمزگان‌ها» مي‌نامد. ايدة «نظام رمزگان‌ها» در اين جا متكي بر مفاهيم لوي-استروسي فرهنگ به عنوان دستور زبان جمعي دال‌ها است. از نظر بودريار، جامعة مصرف‌گراي ما جامعه‌اي است كه در آن مردم مي‌خواهند هويت و تفاوت خويش را تصريح كنند و در جست‌وجوي لذت تجربه از طريق خريد و مصرف نظامي مشترك از نشانه‌هايند. او مي‌نويسد: «مصرف، نظامي از دلالت‌هاست نظير زبان يا نظام خويشاوندي در جوامع بدوي... جريان، خريد، فروش، و تخصيص كالاها و ابژه‌ها/ نشانه‌هاي تفاوت‌يافته، امروزه زبان نظام رمزگان ما را تشكيل مي‌دهد؛ نظامي كه سراسر جامعه به وسيله آن رابطه برقرار كرده، گفت‌وگو مي‌كنند».

نظريه پست مدرنيسم و مباني نظري و فلسفي آن در پساساختارگرايي از زمره مسائلي است كه اخيراً مطرح شده است و به لحاظ فكري هنوز مانند ساير نظريه‌هايي كه به آن پرداختم كاملاً تثبيت نشده است. اين بدان معني است كه منابعي كه شرح روشن و جامعي را درباره نظريه پست مدرنيسم ارائه مي‌دهند، بسيار انگشت‌شمارند. علاوه بر اين مشكل، اين حقيقت نيز بايد در نظر گرفته شود كه بحث‌هاي مربوط به پست مدرنيسم كه تعدادشان رو به فزوني است از ماهيت نظري و تجريدي برخوردار بوده و به آساني قابل درك نيستند. در مقايسه با اين آثار نظري، مطالب زيادي درباره اين پديده تجربي يا تاريخي به ثبت نرسيده است.

 

پست مدرنیسم و فرهنگ عامه

آیا پست مدرنیسم در فرهنگ عامه و رسانه ای معاصر قابل شناسایی است؟ شواهدی که بر ظهور آن دلالت دارند کدامند؟ در مورد ادعاها و بحث های آن چه نقدهایی می توان ارائه کرد؟

نظريه پست مدرنيسم و مباني نظري و فلسفي آن در پساساختارگرايي از زمره مسائلي است كه اخيراً مطرح شده است و به لحاظ فكري هنوز مانند ساير نظريه‌هايي كه به آن پرداختم كاملاً تثبيت نشده است. اين بدان معني است كه منابعي كه شرح روشن و جامعي را درباره نظريه پست مدرنيسم ارائه مي‌دهند، بسيار انگشت‌شمارند. علاوه بر اين مشكل، اين حقيقت نيز بايد در نظر گرفته شود كه بحث‌هاي مربوط به پست مدرنيسم كه تعدادشان رو به فزوني است از ماهيت نظري و تجريدي برخوردار بوده و به آساني قابل درك نيستند. در مقايسه با اين آثار نظري، مطالب زيادي درباره اين پديده تجربي يا تاريخي به ثبت نرسيده است.

 

 

از ميان رفتن تمايز بين فرهنگ و جامعه

 نخست آنكه، به اعتقاد عموم پست مدرنيسم ظهور يك نظم اجتماعي را توصيف مي‌كند كه در آن اهميت و قدرت رسانه‌هاي جمعي و فرهنگ عامه به معناي آن است كه اين اهميت و قدرت بر تمام اشكال ديگر روابط اجتماعي حاكمند و به آنها شكل مي‌دهند. به عبارت ديگر، نشانه‌هاي فرهنگ عامه و تصاوير موجود در رسانه‌هاي آن به طور فزاينده‌اي بر حس ما از واقعيت و تعريف ما از خود و دنياي اطرافمان تأثير مي‌گذارد. جامعه‌اي كه از رسانه‌ها اشباع شده است بايد اين حقيقت را بپذيرد و درك كند. براي مثال، رسانه‌هاي جمعي در گذشته يك آينه محسوب مي‌شدند كه واقعيت اجتماعي را منعكس مي‌كردند. اكنون واقعيت تنها از طريق توصيف تصاوير سطحي در اين آينه قابل تعريف است. جامعه در رسانه‌هاي جمعي غرق شده است.

علاوه بر اين، اين نظر نيز كه در شرايط پست مدرن ايجاد تمايز بين اقتصاد و فرهنگ عامه بسيار مشكل است، وجود دارد. قلمرو مصرف –آنچه كه ما خريداري مي‌كنيم و آنچه بر تصميم ما در خريدن تأثير مي‌گذارد- روز به روز بيشتر تحت تأثير فرهنگ عامل قرار مي‌گيرد. ارتباط بين مصرف و فرهنگ عامه روزبه روز تنگاتنگ‌تر مي‌شود چون تأثير فرهنگ عامه بر مصرف روزبه روز افزايش مي‌يابد. براي مثال، ما بيشتر فيلم تماشا مي‌كنيم چون دستگاه پخش فيلم داريم و تبليغات كه روز به روز بيشتر از اشارات فرهنگ عامه بهره مي‌گيرند در تصميم ما در خريد نقش مهمتري را ايفا مي‌كنند.

 

 

تأكيد بر سبك به بهاي فدا كردن جوهر

نكته اول ما را به اين نتيجه مهم مي‌رساند كه در دنياي پست مدرن مسائل سطحي و سبكي مهم‌تر مي‌شوند و در نتيجه نوعي «ايدئولوژي طراح يا ناظم» را بوجود مي‌اورند. هاروي اين نكته را به شرح زير توضيح مي‌دهد: «تصاوير بر روايت سيطره مي‌يابند». منظور او اين است كه ما روزبه روز بيشتر تصاوير و علائم را به خاطر خودشان مصرف مي‌كنيم و به فايدة آنها يا ارزشهاي عميق‌تري كه ممكن است در آنها وجود داشته باشد توجه نمي‌كنيم. ما در واقع تصاوير و علائم را به اين دليل مصرف مي‌كنيم كه تصوير و علامت هستند. اين نكته در فرهنگ عامه كاملاً بارز است چون در اين فرهنگ سطح، ظاهر و سبك يعني ظاهر مسائل و سرگم‌كننده بودن آنها به بهاي از ميان رفتن محتوا، جوهر و معني آنها مورد تأكيد قرار مي‌گيرند. در نتيجه خصوصياتي چون كيفيات هنري، انسجام، برجستگي، اصالت، واقع‌گرايي، ژرفاي فكري و قدرت داستان اهميت خود را از دست مي‌دهند. به علاوه، تصاوير رايانه‌اي از واقعيت عملي براي مردم اين امكان را فراهم مي‌اورند كه اشكال مختلف واقعيت را تجربه كنند. بنابراين، اين همانندسازي‌هاي سطحي مي‌توانند جايگزين همتايان واقعي آنان شوند.

 

پس از مدرنيته

بدين قرار، پسامدرنيته، به عنوان چيزي مجزا از پسامدرنيسم، چيست؟ اساساً پسامدرن يعني پس از جنگ جهاني دوم: نسل‌هايي كه كوشيدند اين شرايط گوناگون پسامدرن را تحليل كنند در جهاني رشد كرده بودند كه خود را كاملاً جهان پس از جنگ تلقي مي‌كرد. زماني كه موريس اظهار داشت كه «مي‌توان گفت دورة پسامدرن در سال 1945 در هيروشيما و ناكازاكي شروع شد»، نادانسته اين گفتة ويلسون را تكرار مي‌كرد كه اقدام به جنگ هسته‌اي نقطة پايان عصر مدرن بود. اين تاريخ‌ها به هيچ وجه قطعي نيستند، زيرا برخي ديگر، مثلاً فردريك جيمسون در اثرش به نام پسامدرنيسم يا منطق فرهنگي سرمايه‌داري متأخر (1991)، اواخر دهة 1950 و اوايله دهة 1960 را تعيين كرده‌اند؛ يا مثلاً استوارت هال و همكارش مارتين ژاك در تحليل‌هايي كه دربارة «دورة جديد» (هال و ژاك، 1989) مطرح كرده‌اند اين تاريخ را دهه‌هاي 1970 و 1980 مي‌دانند. اين نوع تلاش‌ها و تلاش‌هاي بعدي براي تعيين تاريخ شروع پسامدرنيسم نشانت‌دهندة تحولات مهمي هستند كه در جامعه و فرهنگ دورة پس از جنگ اتفاق افتاده‌اند؛ تحولاتي نظير پيدايش «جنبش‌هاي اجتماعي جديد» يا توسعة «تكنولوژي‌هاي جديد پساصنعتي». اما به قول موريس و اولسون، اساسي‌ترين تحول همان گذار به جهان متفاوت پس از جنگ بود كه ويژگي‌هاي كلي آن همچنان به واقعيت‌هاي معاصر ما شكل مي‌بخشند.

صرف‌نظر از سرنوشت تاريخي جنبش آوانگارد، دست‌كم چهار ويژگي پسامدرنيتة سياسي- اقتصادي معاصر ريشه در دهة 1940 دارند. نخستين ويژگي عبارت است از اقتصاد رفاه و بسيار مصرف‌گرا كه در آغاز مختص ايالات متحده بود اما بعدها در سراسر جهان غرب بسط و گسترش يافت. دوم، محوريت فزايندة صنعت‌هاي فرهنگ‌سازي در اين نظام‌هاي اقتصادي مصرف‌گرا. اين امر نيز ابتدا محدود به ايالات متحده بود، اما بعدها جهاني شد. در سطح بين‌المللي نيز، در پي فروپاشي سريع امپراتوري‌هاي قديمي اروپايي و توسعة نظام‌هاي اقتصادي و فرهنگي فراملي، تحولات ساختاري جديدي اتفاق افتاد. در سطح چهارم، هر سه ويژگي ياد شده تحت شعاع نوعي ميليتاريسم شديد جهاني توسعه طلب قرار داشتند، چيزي كه به وضوح در نظام تسليحات هسته‌اي و در رشد كلي توان‌هاي صنعتي و نظامي مدرن قابل مشاهده است. بنابراين، نقطة عزيمت ما اين است: تفكيك بين پسامدرنيسم به مثابة فرهنگ و پسامدرنيته به مثابة اقتصاد سياسي، تعريف پسامدرنيسم به عنوان فرهنگ جانشين مدرنيسم و تعيين تاريخي كه دورة پسامدرن را همزمان با دورة پس از جنگ مي‌داند.

 

 

منابع:

1- آندرو میلز و جف براویت(1385)، درآمدی بر نظریه فرهنگی معاصر، مترجم جمال محمدی، انتشارات ققنوس.

2 - استفن کاتس(1379)، پست مدرنیته و مدرنیسم :تعاریف، نظریه ها و کاربست ها، ترجمه و تدوین حسینعلی نوذری، انتشارات نقش جهان.

3 - دومینیک استریناتی(1379)، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، مترجم ثریا پاک نظر، انتشارات گام نو.

4 - زیگمونت باومن(1384)،اشارت های پست مدرنیته، مترجم حسن چاوشیان، انتشارات ققنوس.

5 - فیلیپ اسمیت(1383)، درآمدی بر نظریه فرهنگی،مترجم حسین پویان، مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها.                                       

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 6:53  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

شعر

 

نان پختن

نان شکستن

نان قسمت کردن...

 

نان بودن!

                                                                    «ماگوت بیکل»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 3:1  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

500 کلمه ای(1)

مطالعات فرهنگي از منظر مکتب بیرمنگام

 مطالعات فرهنگي به عنوان يكي از مهم‌ترين پروژه‌هاي رو به رشد دانشگاهي در نیمه دوم قرن بيستم به ويژه در واپسين دهة آن ظهور كرد. اين رشته هم‌اكنون در همة قاره‌ها، بجز قطب جنوب، داراي دوره‌ها و گروه‌هاي آموزشي جداگانه است. مطالعات فرهنگي رشتة بين‌المللي شناخته‌شده‌اي است كه حضور فكري جدي آن از اروپا و استراليا و آمريكا فراتر رفته و تا هند و تايوان و كرة جنوبي گسترش يافته است. اصطلاح «مطالعات فرهنگي» به رغم اين حضور فراگير و آشكار، همچون نشانه‌اي به شدت «چندمعنايي» باقي مانده است. البته معناي آن در يك سطح واضح است: مطالعات فرهنگي، مطالعة فرهنگ به صورت آكادميك است. مطالعات فرهنگي هنوز عميقاً وامدار فعاليت پيشرو مركز بيرمنگام است. اين مركز به زودي هم در بريتانيا و هم به صورت بين‌المللي به مكان نهادي- فكري برجستة مطالعات فرهنگي در سراسر دهه های 1970 و 1980 تبدیل شد

مكتب بيرمنگام

مركز مطالعات فرهنگي معاصر در بيرمنگام (CCCS) در دهة 1960 و دقیقاَ از سال 1964 با مدیریت ریچارد هوگارت تأسيس شد.اگر چه هنگام کناره گیری هوگارت در 1973 فعالیتهای مرکز از لحاظ نظری از هدفهای اولیه آن به نحو بارزی فاصله گرفته است، اما تأثیر هوگارت را در این سطح هنوز می توان دید. هوگارت بخصوص میراث توجه به فرهنگهای فرعی و تحلیل آنها را از خود به یادگار گذاشت. اين مركز از دهة 1970 به بعد تحت رياست استوارت هال جايگاه برجسته‌اي يافت و در طول دوره‌اي كه اگر دوركم زنده بود نام‌ «شور و شوق» بر آن مي‌نهاد، به صورت مؤسسه‌اي درآمد كه فعاليتش به جنب و جوش شديد فكري انجاميد. عده‌اي چنين مي‌انديشند كه تحقيقاتي كه تا اوايل دهة 1980 در آن مركز و در اطرافش انجام گرفته است، گونه‌اي دورة كلاسيك در مطالعات فرهنگي بريتانيايي را برمي‌سازد چون در همان دوره است كه متوني كليدي در آن جا انتشار مي‌يابند و قواعد الگوهاي نظري محوري پي‌ريزي مي‌شوند. بسياري از اينها محصول تأليف دسته‌جمعي بودند؛ رويه‌اي كه هم هنجارهاي اجتماع‌گراي مركز و هم احساس اصيل تعلق گروهي را منعكس مي‌سازد.

مطالعات فرهنگي بريتانيايي را چند سمت‌گيري اصلي مشخص مي‌كند:

·        از نظر علايق تحقيقي و تأثيرات نظري شديداً ميان رشته‌اي است.

·        اساساً به كند و كاو در فرهنگ‌ها به عنوان محلي مي‌پردازد كه قدرت و مقاومت در آن ايفاي نقش مي‌كند.

·        به مطالعه فرهنگ مردمي و «فرهنگ والا» هر دو، بها مي‌دهد.

·        تعهدات سياسي به دل مشغولي‌هاي چپ، غالباً بر موضوعات تحقيق مؤثرند.

رويكرد متمايز فكري مطالعات فرهنگي بريتانيايي با گذشت سال‌ها، آهسته آهسته تحول يافت و شكل گرفت. خاستگاه‌هاي این بحث به لحاظ سنتي به كارهاي دو منتقد ادبي ريچارد هاگرت و ريموند ويليامز در اواخر دهه 1950 و اوايل دهه 1960 مي‌رسد. سایمون دورینگ معتقد است این مطالعات بر ذهنیت و «سوبژکتیویته» متمرکز بودند بدین معنا که فرهنگ را در ارتباط با زندگی افراد مطالعه کردند، و از پوزیتیویسم علمی جامعه شناختی یا «عینی گرایی» رو برگرداندند. کتابی که غالباَ از آن به عنوان آغازگر مطالعات فرهنگی یاد می شود، اثری شدیداً شخصی بود، یعنی کتاب کاربردهای سواد (1975) اثر هوگارت این کتاب تغییراتی که در بریتانیای پس از جنگ در طبقه کارگر پدید آمده بود، از خلال تجربیات شخصی هوگارت تبیین می کند. دومین وجه مشخصه مطالعات فرهنگی متقدم این بود که شکل پیچیده ای از تحلیل را در پیش می گرفت. و نه تنها از علوم اجتماعی عینی متفاوت بود بلکه از اشکال قدیمی تر نقد فرهنگی، خصوصاً نقد ادبی، نیز متمایز بود. از نظر مطالعات فرهنگی، «فرهنگ» به عنوان علامت اختصاری «فرهنگ والا»، که فرض می شد واجد ارزش یکسانی در طول زمان و مکان است، نبود. متن دیگری که پایه گذار مطالعات فرهنگی به شمار می رود، کتاب فرهنگ و جامعه (1958) اثر ریموند ویلیامز است که عواقب جدا کردن «فرهنگ» از «جامعه»، و «فرهنگ والا» از «فرهنگ به منزله کلیت شیوه زندگی» را به نقد می گیرد.  در اواخر دهه 1960 و سپس در دهه بعدي، كارهاي اينان با تفكر نوماركسيستي چپ جديد تكميل شد. تكيه اين تحول بر استدلال‌هاي ماركسيسم غربي و جنبش‌هاي اجتماعي نوين اين دوران عليه كانون تقليل‌گرا، جبري‌باور، جزمي، و ضد اومانيستي ماركسيسم سنتي بود. ايده‌هايي از لويي آلتوسر و ساختارگرايي نيز در اين گرايش جديد ادغام شد و ادراكاتي روشن‌تر درباره هم «خودبنيادي نسبي فرهنگي» و هم اهميت چارچوب‌هاي ايدئولوژيك در شكل دادن به آگاهي عامه در اين گرايش ظاهر شدند. چنين مضاميني در كارهاي اوليه مركز مطالعات فرهنگي معاصر در بيرمنگام جنبه مركزي داشتند. در اوايل دهه 1980 گرامشي به عنوان برجسته‌ترين انديشه‌مند اثرگذار ماركسيست جاي آلتوسر را گرفته بود. ايده‌هايي از فوكو، لاكان، دريدا و ديگران نيز به طور نامحسوس به اين گرايش وارد شدند. در زمان حاضر لايه‌هايي از نظريات پسااستعماري، نظريات ناجوري، و نظريه‌هاي فمينيستي افزوده شدند. به تدريج حركتي در دوري از ماركسيسم به سوي درك جامعه به عنوان بافته‌اي از منابع چندگانة نابرابري و كشمكش‌هاي محلي تكه‌تكه شكل گرفت. نتيجة پيدايش حوزه‌اي پويا و پيچيده بوده است كه در متنيت، دلالت، ايدئولوژي و هويت را در چارچوب روابط چندگانة آنها با نظام‌هاي قدرت پژوهش مي‌كند.

تحقیقات در بیرمنگام

پژوهش‌هايي كه در این مركز انجام مي‌گرفت متنوع بود، ولي چنان كه گرام ترنر (1996) اظهارنظر مي‌كند، مي‌توان آن پژوهش‌ها را موقتاً تحت سه مضمون اصلي طبقه‌بندي كرد:

·        مطالعات متني رسانه‌هاي جمعي و شيوه‌هايي كه بدان طريق اينها در باز توليد سروري (هژموني) و ايدئولوژي عمل مي‌كنند.

·        كاوش‌هاي قوم‌نگارانة زندگي روزمره، به ويژه كاوش خرده فرهنگ‌ها. به بيان اجمالي، هدف از اين مطالعات كشف چگونگي عمل سياست، قدرت و نابرابري در شكل دادن به سبك و سياق زندگي است.

·         مطالعات ايدئولوژي‌هاي سياسي، نظير آنچه كه در تاچريسم و مليت‌گرايي

نژادپرستانه وجود داشته است. در اين جا تأكيد بر كشف رمزگان‌هاي فرهنگي و اثبات اين امر است كه چرا اين ايدئولوژي قادر به ايجاد جذبة عمومي گسترده است.

منابع:

1-              آندرو میلز و جف براویت(1385)، درآمدی بر نظریه فرهنگی معاصر، مترجم جمال محمدی، انتشارات ققنوس.

2-              دومینیک استریناتی(1379)، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، مترجم ثریا پاک نظر، انتشارات گام نو.

3-              سایمون دیورینگ (ویراستار)(1382)، مطالعات فرهنگی، مترجمان نیما ملک محمدی، شهریار وقفی پور.

4-              فیلیپ اسمیت، (1383)، درآمدی بر نظریه فرهنگی،مترجم حسین پویان، مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها.

    ۵-     

لزلی جانسون(1378)، منتقدان فرهنگ، مترجم: رضا موحد، انتشارات طرح نو.     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:12  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

تحلیل نشانه شناسی آگهی های بازرگانی

 

سوسور بر آن است که نشانه ها شامل دو بخش هستند: یک دال (آوا، شیء، تصویر و مانند آن ها) و یک مدلول  (مفهوم). رابطه ای که میان دال و مدلول وجود دارد دل بخواهان، مبتنی بر قرارداد، یا به اصطلاح فنی آن، اعتباری است. به همین دلیل، ما رمزهایی را ایجاد میکنیم و به کار می گیریم تا دریابیم نشانه ها چه معنایی دارند.

 

بر این اساس قصد داریم یکی از آگهی های تلوزیونی را مورد تحلیل نشانه شناسی قرار دهیم:

 

روایت آگهی:

این آگهی مربوط به شرکت تولید پوشاک گراد  می باشد که در حدود 10 ثانیه زمان می برد.

تصویر 1 : آگهی با نشان دادن دو شیء گرافیکی گرد که با خط عمودی از هم جدا شده اند شروع می شود و همزمان با نشان دادن این تصویر، راوی به روایت و توضیح تصاویر می پردازد

راوی: «هر گردی گردو نیست»

تصویر 2 : همزمان با صدای راوی دو دایره در دو طرف خط عمودی شروع به چرخیدن می کنند

تصویر 3 : این بار تصویر دو دایره را در حالی که به گردو تبدیل شده اند نشان می دهد. این تصویر دو گردو را از پوست بیرونی و کاملا شبیه به هم نشان می دهد

تصویر 4 : پس از مکث کوتاهی روی دیگر هردو گردو نشان داده می شودکه قسمت درونی و مغز گردو است.

یکی از گردوها دارای مغز پوک و سیاه و دیگری دارای مغز سالم و سفید است.

بلافاصله بر روی گردوی پوک علامت ضربدر می خورد.

تصویر 5 : دو کت آبی رنگ کاملا شبیه به هم در دو طرف خط عمودی جایگزین دو گردو می شوند.

صدای راوی ( پس از گفتن جمله هر گردی گردو نیست) : «مثل این دو تا کت که خیلی با همدیگر فرق دارند»

بر روی کتی که جایگزین گردوی پوک شده بود علامت ضربدر می خورد.

در این لحظه اسم شرکت تولید کننده پوشاک در قسمت پایین تصویر نمایان می شود و آگهی به اتمام می رسد.

بر اسا س نظریه دال و مدلول سوسور آگهی مذکور را می توان مورد تحلیل نشانه شناسی قرار داد:

 

قسمت اول آگهی

دال

مدلول

معانی تحت الفظی

معانی ضمنی

- نشان دادن دو دایره شبیه به هم

- شباهت ظاهر اشیاء

- گفتن جمله «هر گردی گردو نییست»

توجه به تفاوتها علی رغم شباهت ظاهری انتقال بار ارزشی مفهوم ضرب المثل به فضای آگهی

- نشان دادن دو گردو که یکی پوک و یکی سالم است

- توجه به کیفیت

 - تشخیص جنس اصلی و غیر اصلی

- علامت ضربدر

- عدم استفاده از کالای تقلبی

قسمت دوم آگهی

- جایگزین شدن تصویر دو کت به جای دو گردو

- مقایسه کالای هدف با مثال

- گفتن جمله «مثل این دو تا کت که خیلی با همدیگر فرق دارند»

- انتقال کل مفاهیم قسمت اول آگهی به کالای هدف

- نشان دادن نام شرکت

- امکان دسترسی به مرغوبیت و کیفیت کالا از طریق این شرکت

 

 

همانطور که سوسور در تفسیر روابط دال و مدلول تأکید می کند مفاهیم فی نفسه هیچ معنایی ندارندو معنای خود را تنها بر اساس ارتباط با سایر مفاهیم و یا تفاوت و تمایز به دست می آورند. «مفاهیم کاملا مبتنی تفاوت هستند و بر اساس ویژگی های مثبت شان تعریف نمی شوند بلکه به شکلی منفی و بر مبنای روابط شان با سایر اصطلاحات در درون نظام تعریف می گردند. به دلایل عملی ، مهم ترین رابطه میان اصطلاحات تضاد دو وجهی است»

بنابراین و بر اساس جدول زیر می توان تضاد دو وجهی تصاویر ، اشیاء و آواهای موجود در آگهی را مورد توجه قرار داد:

 

منفی

مثبت

شباهت

تفاوت

هر گردی

گردو نیست

پوک

مغز دار

سیاه

سفید

علامت ضربدر

عدم علامت

تقلبی

اصلی

مثل این دو تا کت

که خیلی با هم فرق دارند

بی کیفیت

با کیفیت

نشان داد نام شرکت تولید کننده

نتیجه گیری و رمز گشایی بیننده

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 5:0  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

خلاصه ای از کتاب جامعه شناسی نسلی - تقی آزاد ارمکی غلامرضا غفاری

گزیده ای از کتاب جامعه شناسی نسلی در ایران

دکتر تقی آزاد ارمکی – دکتر غلامرضا غفاری

جامعه شناسی جوانان

دکتر ضیاء  هاشمی

تنظیم : حمید رضا خدابخش

اردیبهشت 1386

 

مقدمه

اين نوشتار بيشتر حكم ورود و درآمدي به مباحث جامعه‌شناسي نسلي در ايران را دارد و در پي شناسايي كليت حيات اجتماعي و تحولات مربوط به ان نمي‌باشد. اين اثر در پي نگاه به تحولات اجتماعي و فرهنگي در ايران از منظر جامعه‌شناسي نسلي به لحاظ نظري و تجربي است.

كتاب در سه فصل كليات، ابعاد مفهومي و نظري و يافته‌هاي تجربي تحقيق در قالب شش بخش با اهداف زرح مسئله و بيان اهميت موضوع با توجه به تحولات اجتماعي و فرهنگي جامعه ايران، طرح روش‌شناسي تغييرات اجتماعي و تحولات نسلي مبتني بر رويكردها و فنون مطرح شده در جامعه‌شناسي، طرح و بررسي فضاي مفهئمي مفاهيم كليدي جامعه‌شناسي نسلي، طرح مباحث نظري جامعه‌شناسي نسلي، ملاك‌هاي مورد استفاده براي بيان تفاوت‌هاي نسلي چون نگرش‌هاي ارزشي در زمينه‌هاي علمي، هنري، اجتماعي، ديني، ارزش‌هاي مادي و فرامادي و نگرش به مشاركت زنان، فردگرايي، نوگرايي، غرور ملي و مرجع‌ها و در نهايت يافته‌هاي تجربي مربوط به اين ملاك تنظيم شده است.

داده‌هاي تجربي اين تحقيق مربوط به بخشي از داده‌هاي طرح تحليل جامعه‌شناختي انقطاع نسلي و راهبردهاي مقابله با انقطاع فرهنگي و نسلي است كه به سفارش دفتر مطالعات و برنامه‌ريزي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري در سال 1381 انجام شده است.

طرح مسئله

در ادبيات اجتماعي و تاريخي مربوط به ايران، جامعه ايران به عنوان جامعه‌اي كه در گذر تاريخي خود مواجه با حوادث و مشكلات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي است، تعبير شده است. كودتا، انقلاب، شورش، جنبش‌هاي اجتماعي، اعتصاب، مهاجرت داخلي و خارجي، بحران‌هاي اجتماعي، تعارض در حوزه قدرت و تحولات فرهنگي هر كدام در مراحلي از تاريخ تحولات ايران ثبت شده است. وجود تجربه‌هاي متعدد سياسي، اجتماعي و فرهنگي در مقايس‌هاي داخلي و خارجي موجب شده است تا تحولات اين جامعه خصلت چند وجهي پيدا كند. در اين صورت داوري در مورد ماهيت حوادث شكل گرفته يا در حال وقوع را نمي‌توان به يك عامل يا متغير تقليل داد.

تاكيد بر پديده نسلي به عنوان عامل تغييرات هر چند كه در نگاه نخست به نظر مي‌رسد كه با نوعي تقليل گرايي همراه است، ولي با تعريفي كه از نسل شده است، به عوامل اقتصادي، اجتماعي و سياسي و حوادث دوره‌ها نيز توجه شده است.

بررسي ماهيت پديده نسلي و سپس نتايج و مشكلات نسل‌ها در دوره جديد به بسط و غناي حوزه جديدي در رشته جامعه‌شناسي تحت عنوان «جامعه‌شناسي نسلي» انجاميده است. برخي از پرسش‌هايي كه زمينه‌ساز شكل‌گيري اين حوزه شده‌اند عبارتند از:

 

1ـ آيا نسل‌ها مي‌تواند توضيح دهند سطوحي از تغييرات فرهنگي و اجتماعي باشد؟

2ـ چه رابطه‌اي بين نسل و طبقه اجتماعي وجود دارد؟

3ـ نسل‌ها به عنوان موضوعات مستقل اجتماعي فرهنگي با يكديگر چه رابطه‌اي دارند؟

4ـ رابطه بين نسل‌ها چه رابطه‌اي است آيا اين رابطه رابطه‌اي توافقي است يا تزاحمي است؟

گزاره‌هايي كه موجب طرح و اهميت مباحث نسلي در ايران مي‌شوند عبارتند از:

1ـ جامعه ايراني در مرحله گذار تاريخي ـ اجتماعي خود قرار دارد.

2ـ جامعه‌اي كه در مرحله گذار قرار مي‌گيرد استعداد و امادگي بيشتري را براي توليد شكاف‌هاي اجتماعي از جمله تفاوت‌ها و شكاف نسلي دارد.

3ـ در جامعه در حال گذار تفاوت‌هاي نسلي خود را در قامت شكاف‌هاي نسلي نشان مي‌دهند.

4ـ شكاف‌هاي نسلي تحت تاثير ديگر شكاف‌هاي ساختاري ـ اجتماعي هستند.

در چارچوب مباحث مطرح در جامعه‌شناسي، متاثر از دو رويكرد تضادي و توافقي، دو ديدگاه تحت عناوين «تعارض و انقطاع نسلي» شكل گرفته است. براساس دو ديدگاه فوق، در پاسخ به اين سوال كه: تحول نسلي از چه سنخي است؟ عده‌اي پاسخ داده‌اند كه انقطاع نسلي در حال وقوع است و عده‌اي مدعي‌اند كه توافق نسلي در حال شكل‌گيري است.

از طرفي حوزه بحث معطوف به انقطاع نسلي به عنوان حوزه تحليلي كه برداشتهاي متفاوت از دين، سياست، خانواده و نگرشهاي متفاوت نسبت به زندگي اجتماعي فرهنگي در ميان نسل‌هاي جديد در جامعه معاصر را شامل مي‌شود از وجه معرفتي نيز برخوردار است. زيرا طبيعت تحول نسلي را مبتني بر گسست و انقطاع نسلي دانسته، در نتيجه فرهنگ‌سازي و تمدن آفريني كه در اثر تراكم و پيوستگي نسلي امكان‌پذير است را مورد سوال قرار مي‌دهد.

با ملاحظه دو ديدگاه فوق مي‌توان ادعا نمود كه انقطاع نسلي بيش از اينكه به صورت مسئله‌اي در ميان دانشمندان علوم اجتماعي مورد توجه قرار گرفته باشد و به عنوان پديده‌اي علمي بروز كرده باشد، به عنوان امري سياسي و ايدئولوژيك نمود يافته است.

نوشته حاضر با احتياط نسبت به وجود «انقطاع نسلي» طراحي شده است. زيرا به لوازم معرفت‌شناختي ان آگاهي وجود دارد و مؤلفين قصد ندارند تا در دام سياسي و ايدئولوژيك موجود قرار گيرند. بدين لحاظ فرض اصلي مورد نظر اين كتاب در وجود تفاوت‌هاي نسلي تا انقطاع نسلي است. به عبارت ديگر ترديدي نسيت كه تفاوتهاي نسلي در ايران معاصر وجود دارد و باور به انقطاع نسلي با وجود شرايط براني فعلي، از نوع سياست‌زدگي تا فهم علمي ناشي مي‌شود. در اين صورت هدف، پاسخ به چندين پرسش است:

1ـ روش‌شناسي تغييرات اجتماعي و تحولات نسلي مبتني بر چه نوع رويكرد تبييني است و روش‌ها و فنون بررسي‌هاي نسلي كدامند؟

2ـ مفاهيم كليدي جامعه‌شناسي نسلي كدامند و هر كدام از اين مفاهيم از چه فضاي مفهومي برخوردار هستند؟

3ـ ادبيات نظري، جامعه‌شناسي نسلي مشتمل بر چه مباحثي است؟

4ـ تفاوت‌هاي نسلي در چه زمينه‌هايي ظهور پيدا مي‌كند؟ ملاك‌هاي مورد استفاده براي بيان اين تفاوت‌ها كدامند كه در اين زمينه روي ملاك‌هايي چون نگرش‌هاي ارزشي در زمينه‌هاي علمي، هنري، اجتماعي، و ديني و ارزشهاي مادي و فرامادي، نگاه به حضور و مشاركت زنان، فردگرايي، نوگرابودن، غرور ملي، گرايش به دين و مرجع‌ها توجه شده است.

هدف اصلي اين كتاب در درجه اول بيان اين واقعيت مي‌باشد كه به چه ميزان تفاوت نسلي بين نسل‌هاي مختلف در ايران وجود دارد و در مراحل بعد در صورت وجود تفاوت در هر يك از حوزه‌ها و نيز تعيين عوامل موثر بر تفاوتهاي نسلي در حوزه مورد مطالعه مي‌باشد كه برآيند و نتيجه آن در غنا و تقويت ادبيات حوزه جامعه‌شناسي بي‌تاثير نخواهد بود. البته بايد توجه داشت كه عمده تاكيد روي كشف تفاوت نسلي تا تببين دلايل و شناسايي روند آتي ان است. دستيابي به اين دو هدف (دلايل و روند آتي) نيازمند طراحي و بررسي‌هاي مستقل ديگر است.

ابعاد مفهومي

ادبيات جامعه‌شناسي نسلي به مانند ديگر شاخه‌هاي جامعه‌شناسي، به رغم اينكه از قدمت چنداني برخوردار نيست، برخوردار از مجموعه‌اي از مفاهيم است. درك و شناخت فضاي مفهومي اين مفاهيم، دريافت مباحث مربوط به جامعه‌شناسي نسلي را سهل و روان‌تر خواهد ساخت.

1ـ مفهوم نسل

علماي علوم اجتماعي بطور سنتي معاني متعددي از نسل ارائه كرده‌اند. ولي هنوز وفاق كافي در مورد معناي نسل وجود ندارد. شايد ديت يافتن به بنيان نظري واحد در اين حوزه يكي از عوامل اصلي عدم توافق در مورد معناي نسل باشد. به نظر هيوز معناي نسل [در تاريخ] بسيار كشدار است؛ ولي در جهان واقعيات مابازايي دارد كه همه احساس مي‌كنيم كاملاً مشخص است. بعضي نسل‌ها [عمرشان] دراز و برخي كوتاه است. فقط با مشاهده مي‌توانيم دريابيم كه در كدام نقطه منحني تغيير جهت مي‌دهد (پيداست كه نسل‌ها با هم تداخل مي‌كنند  و هر حدي كه براي هر يك تعيين شود، اعتباري و دلبخواه است. در عين حال هر نسل بر پايه تجربياتي كه افرادش در آن شريك بوده‌اند حد و مرزي از خود به دست مي‌دهد و در واقع خوشه‌اي حول محور اينگونه تجربه‌ها تشكيل مي‌شود. بنابراين، كساني كه با افراد پانزده سال از خودشان بزرگتر در رويدادهاي رواني تعيين كننده شريك بوده‌اند، ممكن است خويشتن را به اين افراد نزديك‌تر احساس كنند تا به اشخاصي كه سنشان فقط اندكي از آنها كمتر است ولي به آن حوادث قد نمي‌دهد، نمونه اين امر نسل‌هايي است كه در دو جنگ جهاني شركت داشتند (هيوز، 1369: 14). به نظر بالس پاسخ به اين پرسش كه منظور از نسل چيست كار آساني نيست. از برخي جهات مي‌توان گفت كه يك نسل عبارت است از فاصله ميان والدين با فرزندانان، بدين ترتيب اگر سن بچه‌دار شدن را مثلاً بين بيست الي بيست و پنج سالگي فرض كنيم آنگاه هر بيست تا بيست و پنج سال يك نسل جديد پا به عرصه حيات مي‌گذارد. بسياري از مردم در طول عمر خويش شاهد حضور سه نسل هستند. پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، خودشان و فرزندانشان. به نظر بالس نظريه‌پردازان فرهنگ عامه و نيز تاريخ‌نگاران بر اين اعتقادند كه ظاهراً در حدود هر ده سال شكل جديد از ذهنيت نسلي ظهور مي‌كند (بالس، 1380 :6). ترول در 1975 پنج مفهوم متفاوت از نسل ارائه داده است كه كرتز آن را به چهار مقوله تقليل داده است: 1ـ نسل همچون نسبت خويشاوندي 2ـ نسل همچون گروهي از افراد همدوره 3ـ نسل همچون مرحله زندگي و 4ـ نسل چون دوره تاريخي. اين چهار تعبير مطرح شده به واسطه كرترز همچنان در ادبيات جامعه‌شناختي مورد تفسيرهاس متعدد قرار گرفته و به صور گوناگون مطرح است.

2ـ تعارض نسلي

وقتي منابع هويتي نسلي تقويت كننده يكديگر نباشند و پيوستگي نسلي را به دنبال نداشته باسند زمينه براي ظهور و بروز تعارض نسلي فراهم مي‌گردد. به گونه‌اي كه اعضاي جامعه وضعيت هويت خود را در نفي و تعارض با گذشتگان خود مي‌بيند. تعارض ميان نسل‌ها زماني به وجود مي‌ايد كه تحولاتي روبنايي در جامعه ايجاد شود. منظور از تحولات روبنايي، تحولات اجتماعي و سياسي در مقابل تحولات فكري و اديشه‌اي است. تعارض نسل‌ها در مظاهر فرهنگي و سلوك اجتماعي ميان قشرهاي مختلف، جامعه، به ويژه نسل جديد و قديم رخ مي‌دهد (قبادي، 1382 : 54).

3ـ شكاف نسلي

مفهوم «شكاف» در جامعه‌شناسي به آن دسته از تمايزات وتفاوت‌هاي پايداري اشاره دارد كه در جريان تقابل‌هاي سياسي اجتماعي بروز مي‌كنند كه اصلي‌ترين صورت آن، شكاف رندگي مدرن و سنتي است. يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي شيوه زندگي جديد شورش بر ضد هرچيزي است كه از نظر جوانان سنت تلقي شده باشد. گريز از سنت باعث ايجاد پديده‌اي موسوم به شكاف بين نسل‌ها شده است (نصر، 1372 : 340).

شكاف نسلي به معني وجود تفاتو‌هاي دانشي، گرايشي و رفتاري ما بين دو نسل با وجود پيوستگي‌هاي كلان متأثر از ساختارهاي اجتماعي، فرهنگي و تاريخي است. فرزندان در مقايسه با افراد پير و ميانسال باوجود اين كه در يك فضاي فرهنگي زندگي مي‌كنند، اطلاعات، گرايش‌ها و رفتارهاي متفاوت دارند. شكاف نسلي هنگامي محقق مي‌شود كه واحدهاي نسلي شكل بگيرد. كارل مانهايم، نيروي جديدي را كه داراي موقعيت‌هاي جديد و تجربيات متفاوت باشد زمينه‌ساز شكل‌گيري واحدهاي نسلي مي‌داند.

4ـ انقطاع نسلي

مفهوم گسست نسلي با مفهوم هويت گروهي و نسلي پيوند و ارتباط دارد به گونه‌اي كه تغيير حاصل شده بر مبناي هويت جمعي كه به نوعي فراتر از مقوله سن مي‌روند مورد توجه قرار مي‌گيرند. به تعبيري در عرصه گسست فرهنگي، فاصله‌هاي سني و سالي از بين مي‌رود.

انقطاع نسلي بازخواني انقطاع فرهنگي اجتماعي است. انقطاع نسلي به تنهايي حكايت از هيچ امري را نمي‌نمايد. در صورتي مي‌توان از انقطاع نسلي ياد نمود كه انقطاع فرهنگي ـ اجتماعي محقق شده باشد. باتوجه به اينكه ورود به دنياي جديد و پذيرش مدرنيته با توجه به شرايط بومي و تاريخي و فرهنگي هر كشور و ملتي امكان‌پذير است، كمتر مي‌توان به انقطاع (يعني بريدگي از اصل و نسب فرهنگي اجتماعي و تاريخي) اشاره نمود. زيرا در دنياي جديد ما با مدرنيته‌هاي متعدد تا مدرنيته واحد روبرو هستيم.

5ـ تمايزات نسلي

اگر چه مفهوم «تمايزات نسلي» به طور وسيعي در جامعه‌شناسي معاصر پذيرفته شده است، ولي هنوز نتايج مفيد و سودمندي در بكاربردن اين مفهوم بطور كامل آشكار نشده و كمتر در جامعه‌شناسي مورد توجه قرار گرفته است.

ايزنشاد در تحليلي كه از نسل‌ها و روابط بين نسل‌ها ارائه داده است به خوبي نشان داده كه درك هر نسل از جامعه، اشياء و زندگي مبتني بر شرايطي است كه در آن رشد يافته، تجاربي بدست آورده و مرارت‌هايي متحمل گرديده است. رفتار نسلي كه در شرايط جنگ و محروميت رشد يافته با نسلي كه جز صلح و رفاه به خود نديده است متفاوت است. در جوامع پيچيده مبتني بر تحولات سريع، تضاد نسل‌ها غيرقابل اجتناب است (روشه، 1368 : 136).

6ـ ابژه‌هاي نسلي

به نظر بالس ابژه‌هاي نسلي زير گونة ابژه‌هاي فرهنگي‌اند. ابژه نسلي عبارت است از شخص، مكان، شي‌ء يا رويدادي كه از نظر فرد مبين نسل اوست و به ياد آوردنش احساسي از نسل خود او را در ذهنش زنده مي‌كند (بالس، 1380 : 13). ابژه‌هاي نسلي بيانگر و سازنده هويت نسلي هستند.

7ـ نسل و واحد زماني

برخي از صاحب‌نظران معتقدند كه نسل‌ها را مي‌توان در مقاطع زماني ده ساله مورد توجه قرارداد و از مفهوم دهه نسلي استفاده نمود.

به نظر مي‌رسد كه دهه، تقريباً كوچكترين واحد زماني است كه به عنوان شاخص براي تعيين فرهنگ جمعي مي‌توان به كار برد (بالس، 1380 :7). بر اين مبنا از دوره‌هاي تاريخي در قالب واحدهاي زماني ده ساله براي تعيين تحولات اجتماعي، فرهنگي و سياسي نسلي استفاده مي‌شود.

8ـ تجربه نسلي

پاره‌اي از انديشمندان مباحث نسلي معتقدند كه نسل‌ها و تحولات مربوط به آن را نمي‌توان در قالب واحدهاي زماني مشخص چون دوره‌هاي ده ساله مورد ارزيابي و داوري قرار داد. بلكه بايد با استفاده از تجربه مشترك نسلي كه ممكن است به لحاظ زماني به يك دهه و يا بيشتر از آن تحويل بايد نسل‌ها را مورد بازشناسي و تحليل قرار داد.

 تلقي نظري مطالعه نسل‌ها

باتوجه به مطالعات نظري انجام شده در حوزه جامعه‌شناسي نسلي، درخصوص جامعه ايران به طور اجمال مي‌توان به بسط چارچوب نظري زير پرداخت. هر نسلي روحيات و مطالبات خاص خود را كه برخاسته از شرايط تاريخي يعني زيست بوم آن نسل مي‌باشد دارد. در تبيين انقطاع و تفاوتهاي نسلي آنچنانكه از ادبيات نظري مطرح شده، بر مي‌آيد بر عوامل و پارامترهايي در مقياس‌هاي كلان، مياني و خرد اشاره شده است. در سطح كلان تحولات ساختاري حادث شده در حوزه‌هاي جمعيتي، آموزشي، نظام ارتباطات، شهري شدن جامعه، تغيير در نظام اشتغال، تحول در نظام‌هاي قدرت و گفتمان و غيره و در سطح مياني توحلاتي كه به لحاظ فرايندهاي اجتماعي چون جامعه‌پذيري، تعليم و تربيت، قشربندي اجتماعي، ستيز و رقابت، مشاركت و … تحقق پيدا كرده‌اند و نيز در سطح خرد دگرگوني در ويژگي‌هاي شخصيتي افراد جامعه به لحاظ نوگرايي، سنت‌گرايي، فردگرايي، جمع‌گرايي، عام‌گراي، خاص‌گرايي، قدرگرايي، عقل‌گرايي و … موجب ظهور نوعي تحول كيفي در نسل جديد نسبت به نسل قبلي شده است كه خود موجب شكل‌گيري رويكردهاي مختلفي چون رويكردي صوري، رويكرد تغييرات و رويكرد تزاحمي در مورد تغييرات نسلي گرديده است.

در روش تركيبي تقليل‌گرايي مطرح شده در رويكرد جمع‌گرايي روش‌شناختي و فردگرايي روش‌شناختي اثر خود را از دست مي‌دهد و تعامل و ديالكتيت بين عوامل ساختاري و كنشي كه مربوط به عاملان و كنشگران اجتماعي، مورد توجه قرار مي‌گيرد.

با تاكيد بر روش تلفيقي، نيازمند شناسايي جامعه ايران و روند تغييرات در آن هستيم. براساس مطالعات صورت گرفته، در كل جامعه ايراني را مي‌توان با توجه به نگات زير توضيح داد:

1ـ هرم جمعيتي ايران در طي چند دهه اخير تغيير نموده است به گونه‌اي گه آن را تبديل به يك جمعيت جوان نموده است.

2ـ نوسازي فرهنگي و آموزشي در جامعه صورت گرفته است. ميزان افراد باسواد در مقايسه با گذشته بيشتر شده است. مؤسسات آموزشي و تحقيقاتي جديد داير شده و افراد بسياري در آن موسسات مشغول به كار مي‌باشند. به عبارت ديگر، جامعه در جريان و تجربه نمودن تغييرات متعدد اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي قرار دارد.

3ـ جامعه دچار نوعي دوگانگي ساختاري (بين ساختار سنتي و مدرن) شده است. اين دوگانگي در سطوح اقتصادي، سياسي، فرهنگي و سازماني نمودار شده است.

4ـ جامعه ايران، جامعه‌اي مصرفي است. ميل به مصرف در حوزه‌هاي مادي (كالاها و مصنوعات تكنولوژيكي) و مصرف فرهنگي (مطبوعات، كتابخواني، فيلم و …) افزايش يافته است.

5ـ به هم ريختگي ساختار قدرت و يا بلاتكليفي در تصميم‌گيري يكي ديگر از صفات و ويژگي‌هاي جامعه ايراني شناخته شده است كه ريشه در توزيع نامناسب (و بعضاً نامشخص) قدرت دارد.

6ـ نرخ بالاي مهاجرت در مقياس‌هاي داخلي و خارجي يكي از مشخصات اصلي جمعيتي، اجتماعي و فرهنگي است.

7ـ تلاش در جهت برقرار ساختن نسبت خود با جهان و تعريف موقعيت خود در صحنه جهاني مورد توجه است.

فهم نكات و تأملات روش شناختي فوق با ملاحظه موقعيت ملي و بين‌المللي ممكن است.

در اين صورت سه مؤلفه اصلي در اينجا وجود دارند: تول، موقعيت بين‌المللي، دوم، موقعيت ملي كه ريشه تاريخي دارد، و سوم، موقعيت محلي و بومي. هر يك از اين موقعيت‌ها با ملاحظه زمان و تاريخ، ساختار پيچبده‌اي را براي تحليل مي‌سازند.

ادبيات مربوط به جامعه‌شناسي نسلي نشان مي‌دهد كه صاحب‌نظران لين حوزه در نوشته‌ها و آثار خود به طرح خصيصه‌هايي براي تفكيك و تمايز نسل‌ها و يا بازشناسي مسائل مربوط به نسل‌ها پرداخته‌اند.

1ـ ملاك‌هاي انقطاع

در مورد ملاك‌هاي مربوط به انقطاع نسلي عنوان شده كه در بحث ملاك‌هاي انقطاع نسلي هفت ملاك زير اساسي هستند:

1ـ فضاي معنايي، ملاكي كه برخي از متفكران از آن به عنوان ذهنيت نسلي ياد نموده‌اند و برخي از آن تحت عنوان فضاي فكري ياد مي‌كنند. منظور از فضاي معنايي درك كلي دو نسل از جامعه و جهان است. اگر فضاي معنايي عوض شود ممكن است كه انسان ديروز براي انسان امروز غير عادي تلقي شود همچنان كه انسان امروز براي انسان ديروز غيرعادي تلقي مي‌شود.

2ـ دگرديسي در آرمان‌ها و اهداف به معناي شكل‌گيري فضا آرماني جديد

3ـ شبكه مفاهيم، در هر نسل شاهد شبكه به هم پيوسته‌اي از مفاهيم هستيم كه همديگر را كامل مي‌كنند. با تغيير در شبكه مفاهيم بين دو نسل جديد بايد به اين فكر باشيم كه ممكن است انقطاعي صورت گرفته باشد.

4ـ الگويابي يا الگوگيري، اگر نسل جديد الگوهايش (الگوهاي علمي) را از درون نسل قبلي انتخاب نكند دنبال الگوهاي ديگر مي‌رود. در اين صورت تفاهم نسلي قطع مي‌شود و ممكن است بسياري از مسائل عوض شود.

5ـ اصطلاحات روزمره، اگر اصطلاحات روزمره‌اي كه يك نسل به كار مي‌برد با اصطلاحات نسل ديگر متفاوت باشد باز تفاهم بين دو نسل مواجه با مشكل مي‌شود.

6ـ دگرديسي در ظواهر، پوشش‌ها، آرايش و نوع سخن گفتن

7ـ انتظارات كه تحصيل، نوع شغل، دوست‌يابي، ازدواج و روابط خانوادگي را تحت تأثير قرار مي‌دهد (فيرحي، 1382: 78-75). علاوه بر اين در بيان مؤلفه‌هاي تشخيص گسست نسل‌ها به معيارهاي زير نيز اشاره شده است.

1ـ كاهش ارتباط كلامي، ارتباطي كه متكي بر تفاهم و صميميت باشد، دنياي دروني دو نسل را به يكديگر پيوند مي‌دهد. اما اگر ارتباط كلامي ميان نسل بالغ و نسل جوان كم باشد و اين امر به طور مستمر و مداوم عميق‌تر و حادتر شود، تاحد زيادي بيانگر جدايي دوستان از يكديگر است.

2ـ اختلال در فرايند همانندسازي، وقتي كه فرزندان براي همانندسازي، فرد ديگري را جايگزين شخصيت پدر يا مادر مي‌كنند و انطباق رفتاري را با او انجام مي‌دهند.

3ـ كاهش فصل مشترك عاطفي، وجود فصل مشترك‌هاي عاطفي، عامل پيوند نسل‌ها است. كاهش و فقدان آنها هم موجب گسست نسل‌ها مي‌شود.

4ـ عدم تعهد به فرهنگ خودي، به گونه‌اي كه جوانان به گرايش‌هاي فرهنگي نسل بالغ با ديده ترديد و بي‌اعتمادي مي‌نگرند و همين زمينه را مجوزي براي فاصله گرفتن از آنها مي‌دانند.

5ـ مابردباري نسل‌ها به معناي عدم تحمل يك نسل نسبت به نسل ديگر به خصوص وقتي كه اين وضعيت عموميت پيدا كند.

6ـ عدم حضور نسل جوان در مشاركت‌هاي اجتماعي (شرفي، 1382: 114-112).

2ـ نگرش‌هاي ارزشي

نگرش‌هاي ارزشي به عنوان يكي از مؤلفه‌هايي است كه در بيان تفاوت‌هاي اجتماعي و نسلي مورد توجه قرار گرفته‌اند. زيرا انسان‌ها در حيات اجتماعي خود هميشه كمال مطلوب‌هايي را در نظر دارند كه تشكيل دستگاهي از باورها وا رزشها را مي‌دهند كه تحت عنوان نظام ارزشي از آن ياد مي‌شود. به تعبير گي روشه ارزش شيوه‌اي از بودن يا علمي هستند كه شخص يا گروهي آن را به مثابه آرمان مي‌شناسد و افراد يا رفتارهايي كه بدان نسبت داده مي‌شوند مطلوب و مشخص مي‌كند (روشه، 1368: 76).

3ـ نگرش‌هاي اجتماعي – فرهنگي

نگرش به حضور و مشاركت زنان، نوگرايي، فردگرايي اولويت‌هاي تربيتي، غرور ملي، نگرش به خانواده، مرجع‌ها و گرايش به دين نيز از مواردي هستند كه مي‌توانند تفاوت‌هاي نسلي را نشان دهند.

2-3 نوگرايي

نوگرايي به معناي پذيرش الگوها و شيوه‌هاي جديد در حيات اجتماعي، روحيه نوجويي و كار تازه كردن مي‌باشد به گونه‌اي كه افراد برخوردار از اين ويژگي‌ آمادگي بيشتر براي قبول دگرگوني‌هاي جديد را دارند و براي حفظ الگوها و شيوه‌هاي قديمي در برابر الگوهاي جديد مقاومت كمتر از خود نشان مي‌دهند.

3-3 فردگرايي

فردگرايي به عنوان مشخصه‌اي براي جوامع جديد در نظر گرفته مي‌شود. فردگرايي بيانگر تمايل فرد به تفوق اراده فردي، آزادي و منافع فردي و برخورداري از مالكيت فردي و مواهب برحسب ميزان تلاش فردي و قابليت ما و استعدادهاي شخصي مي‌باشد.

4-3 غرور ملي

غرور ملي دلالت بر نوع نگرش و علقه پاسخگويان به سرزمين و هموطنان خود و نيز ميزان آمادگي آنها براي انجام وظيفه دفاع از آن دارد.

5-3 نگرش خانواده

خانواده به عنوان اصلي‌ترين نهاد اجتماعي همواره مورد توجه علماي علوم اجتماعي بوده است. اين توجه به خصوص در دوران جديد كه خانواده دگرگوني‌هاي شديد اجتماعي و فرهنگي را تجربه نموده و مي‌»مايد اهميت وافري پيدا كرده است و نگرش به خانواده نيز مصون از اين تحولات نبوده است و تغييراتي پيدا كرده است. اين تغييرات نگرش را در قالب تعداد مناسب براي هر زوج، جنسيت فرزندان (پسر يا دختر) اسامي فرزندان، ملاك‌هاي مورد توجه براي انتخاب همسر و عوامل مؤثر در دوام خانواده در ميان نسل‌هاي مختلف مورد بررسي قرار مي‌دهند.

6-3 مرجع‌ها

در جامعه‌شناسي مبحث مرجع‌ها تحت عنوان گروه مرجع مورد بررسي قرار گرفته است و دلالت بر افراد يا گروه‌هايي دارد كه به عنوان الگو و سرمشق قرار رگفته و رفتارها، آگاهي‌ها، ايدئولوژي‌ها و افكار معيني را به افراد القاء مي‌كنند تغيير در مرجع‌هاي افراد به عنوان شاخص‌ براي دگرگوني‌هاي اجتماعي و فرهنگي لحاظ مي‌شود.

تحليل داده‌هاي تجربي

روش بررسي

براي تبيين تفاوت نسلي، با داشتن اين فرض كه بين نسلهاي مختلف در جامعه مورد بررسي تفاوت وجود دارد. تفاوت‌هاي ارزشي، حضور مشاركت زنان، نوگرابودن، فردگرايي، مرجع‌ها، غرور ملي، نگاه به خانواده و گرايش به دين به عنوان ملاك‌هاي شناسايي اين تفاوت مورد توجه قرار گرفته‌اند. در نتيجه موجب شكل‌گيري فرضيه‌هاي انضمامي زير شده‌اند:

1ـ نسل‌هاي مختلف داراي نگرش‌هاي ارزشي متفاوتي هستند.

2ـ نسل‌هاي مختلف نسبت به حضور و مشاركت زنان نگرش متفاوتي دارند.

3ـ نسل‌هاي مختلف به نوگرايي نگرش متفاوتي دارند.

4ـ نسل‌هاي مختلف به فردگرايي نگرش متفاوتي دارند.

5ـ نسل‌هاي مختلف به مقوله غرور نگرش متفاوتي دارند.

6ـ نسل‌هاي مختلف درخصوص ويژگي‌هاي مربوط به خانواده نگرش متفاوتي دارند.

7ـ نسل‌هاي مختلف از مرجع‌هاي متفاوتي برخوردارند.

8ـ نسل‌هاي مختلف درخصوص گرايش به دين نگاه متفاوتي دارند.

جمعيت مورد مطالعه در قالب نسل‌هاي قبل از انقلاب، نسل انقلاب، نسل جنگ، نسل داراي خاطره جنگ و نسل بدون خاطره جنگ با نسبت‌هاي 7/24، 1/12، 8/17، 31 و 4/14 درصد جامعه مورد مطالعه را پوشش مي‌دهند. نسل قبل از انقلاب شامل متولدين قبل از سال 1330 مي‌شوند. نسل انقلاب شامل متولدين سالهاي 1331 تا 1341، نسل جنگ متولدين سالهاي 1342 تا 1352، نسل داراي خاطره جنگ متولدين 1353 تا 1359 ومتولدين 1360 تا 1364 نسل بدون خازره جنگ مي‌باشند. 9/56 درصد از پاسخگويان مرد و 1/43 درصد آنها زن هستند.

 

نتايج تحقيق

نتايج بررسي حاضر نشان دهنده وجود تفاوت بين نسل‌هاي قديم و جديد است. تفاوت‌ها به گونه‌اي نيست كه بتوان از آن به انقطاع نسلي رسيد. زيرا انقطاع نسلي را به معناي گسست بدون رابطه بين نسلي مي‌دانيم. در صورت وجود گسست نسلي، ضرورتاً فروپاشي فرهنگي و اجتماعي صورت خواهد گرفت. با مراجعه به واقعيت‌هاي عيني در جامعه مي‌توان بدون اقدام براي انجام هر نوع پژوهش اظهار نمود كه جامعه فرايند فروپاشي قرار ندارد. از طرف ديگر، جامعه ايران به لحاظ ساختاري بگونه‌اي طراحي شده است كه نسل‌ها از طريق خانواده و دين و ديگر نهادهاي اجتماعي به يكديگر وابسته شده و امكان انفكاك و انقطاع نسلي از بين رفته است. افزون بر رابطه از طربق سه نهاد اشاره شده، پذيرش فرهنگ مشترك و باور به سابقه و تجربيات واحد اجتماعي و تاريخي از عوامل پيوند زننده بين نسلي هستند.

باتوجه به يافته‌هاي پژوهش حاضر اهميت بالاي خانواده، مليت ايراني، گذران اوقات فراغت با خانواده، تاكيد بر ارزش‌هاي تلفيقي (مادي و فرامادي)، اهميت موسيقي سنتي، اهميت فردگرايي، تاكيد بر آزادي فردي و مالكيت خصوصي و… حكات از وجود توافق كلي بين نسلي دارد. از طرف ديگر تفاوت‌هايي نيز ميان نسل‌ها در حوزه‌هاي ارزشي، فردگرايي، مشاركت، دين‌گرايي، خانواده، نوگرايي، غرور ملي و گروه‌هاي مرجع نيز وجود دارد. در نتيجه ضرورت دارد:

1ـ به لحاظ مفهومي مابين گسست نسلي، تقابل نسلي، فروپاشي نسلي و فروپاشي سياسي و اجتماعي با تفاوت نسلي تفاوت قائل شويم. زيرا بسياري از كساني كه در زمينه نسل‌ها به بحث و داوري مي‌پردازند بدون كمترين توجهي به وضعيت نسل‌ها در ايران از تزاحم و گسست نسلي سخن گفته و براي اهميت جلوه دادن سخن خود از فروپاشي نظام از طريق گسست نسلي ياد مي‌كنند.

2ـ انديشه مدرنيته در قالب نوگرايي، فردگرايي، مالكيت خصوصي، مشاركت گروه‌هاي اجتماعي، مشاركت زنان و جوانان، استقلال و آزادي در جامعه نمود يافته است. از اين رو نسلي كه بيشتر در جريان مدرنيته قرار گرفته است، به مؤلفه‌هاي فوق اهميت بيشتري داده و سعي دارد تا جهت دستيابي به آنها اقدام نمايد. از اينروست كه براي نسل جديد در مقايسه با نسل‌هاي گذشته مشاركت، تغيير در شكل، ميزان و نوع گذران اوقات فراغت و گروه‌هاي دوستان و همسالان داراي اهميت بيشتري است.

3ـ با توجه به تغيير نگرشي و ارزشي اشاره شده در متن تحقيق، در صورت ميل به مديريت تغيير اجتماعي و فرهنگي و كنترل بحران‌هاي ناشي از تفاوت نسلي، بايستي به گرايش‌ها و نگرش‌هاي نسل جديد اهميت داد و براي ارتباط با نسل جديد از طريق واسط قرار دادن نيروها و نهادهاي اجتماعي جديد عمب نمود. به عنوان نمونه بايستي ضمن توجه به تغيير در گروه‌هاي مرجع، از پرچسب بي‌ديني، معارض با ارزش‌عل شدن و … اجتناب نمود و شرايط فرهنگ‌پذيري مناسب را براساس نسل جديد فراهم ساخت.

4ـ باوجود اينكه خانواده و مذهب همچنان براي نسل جديد داراي اهميت است، ولي نوع داوري در مورد روابط درون خانواده و نوع مناسك  ديني نشان از تفاوت دارد. از اينرو امكان بازبيني نهادي از طريق نسل جديد، در سطح كلان ايجاد شده است. از طرف ديگر، در كنار نهاد خانواده و مذهب نهادهاي جديد مانند نهاد سياست، ورزش، اوقات فراغت نيز مورد توجه مي‌باشند.

5ـ تفاوت‌هاي نسلي زماني مسئله‌ساز خواهد شد كه نفي نسل‌ها جايگزين نقد نسل‌ها شود. در جامعه ايران فرايند باز توليد در حوزه‌هاي مختلف به ويژه حوزه اجتماعي و فرهنگي از مسير و محتواي مناسبي بر وردار نيست. نارسايي در چنين فرايندي در مواردي جامعه را از اهميت عناصر اجتماعي فرهنگي به خصوص در خوزه نسلي باز مي‌دارد. برآيند اين وضعيت به خصوص وقتي كه مدارها جاي خود را به تعارض‌ها و برخوردهاي تند بدون انديشه و تعميق در هويت خويشتن و حيات اجتماعي فرهنگي مي‌دهند انقطاع و نفي نسلي خواهد بود در صورتي كه لازمه تطور و پيشرفت متناسب با نقد مداوم خويشتن و صورت‌ها و مناسبات حيات اجتماعي و فرهنگي است كه در اين زمينه مسير طراوات و بالندگي اجتماعي و فرهنگي جاي خود را به بريدن از گذشته و نسل‌هاي قبل خواهد داد.

6ـ فرايندهاي جامعه‌پذيري و فرهنگ‌پذيري كه معمولاً با تلاش و فعاليت مناسب نهادهاي ارزش آفرين چون خانواده، نظام‌هاي آموزشي، رسانه‌هاي گروهي و … قوت و اثر بخشي لازم را كسب مي‌كنند. و در پيوند نسلي بيشترين نقش را ايفا مي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه در جامعه جديد بايد صورتي پوياتر و محتوايي عميق‌تر و جامع‌تر به خود بگيرند. مسئوليت نهادهاي اجتماعي و عوامل جامعه‌پذيري در اين زمينه مسئوليتي سنگين است كه به نظر مي‌رسد باتوجه به تغيير در نظام‌هاي انتظاري اعضاي جامعهف كاركردها و اهداف اين نهادهاي موثر بايد پذيراي تعريف مجددي از خود باشند و پيوسته در جهت بازانديشي و بازتوليد خود فعال باشند.

7ـ پديده تفاوت نسلي به رغم پيامدهاي مثبتي كه به دنبال دارد آنجا كه از مسير مناسب خود خارج مي‌شود هزينه‌هاي جبران‌ناپذيري را بدنبال دارد. تفاهم نسلي مي‌تواند ساز و كاري براي تقليل اين هزينه‌ها باشد. به نظر مي‌رسد راهكار ميزبان‌هاي نسلي مي‌تواند در تقويت همدلي و تفاهم نسلي موثر باشد. بدين معني كه به بهره‌گيري از برنامه‌‌ريزي فرهنگي و اجتماعي و استفاده از فضاهاي زماني و مكاني در صدد فراهم‌سازي تشكيل جلسات و نشست‌هايي براي تعامل بين نسل‌ها باشيم. نشست‌هايي چون نسل جديد ميزبان نسل ديروز، نسل جديد در خدمت نسل قديم و برعكس؛ كاركرد چنين برنامه‌اي مي‌تواند اولاً: از انسداد نسلي جلوگيري نمايد و نسل‌ها را از محور و مركز فرض كردن خود رهايي دهد. ثانياً: تعالم نسلي را تقويت نمايد، ثالثاً: به بر تفاهم نسلي و درك مناسب يكديگر كمك كند.

8ـ از اين تصور كه نسل قديم در اشتباه است و نسل جديد عصيان‌گر است بايد پرهيز نمود و اين ديد كه سنت عقل ديروز است و عقل امروز سنت فردا خواهد بود، همراه با ترويج اين ايده كه شرايط زماني شرايط متغيري است و هر دوره ساز و كارهاي خاص خود را دارد، تقويت شود.

9ـ تقويت تشكيل‌ها و انجمن‌هايي كه واسط بين نسل جديد و قديم هستند. مانند انجمن اوليا و دانش‌آموزان و اوليا و دانشجويان مي‌تواند تعامل‌هاي بين نسلي را تقويت نمايد.

10ـ توجه به فرايند جامعه‌پذيري و فرهنگ‌پذيري مجدد به خصوص در بين افراد نسل قديم و فراهم‌سازي زمينه ورود نسل قديم به حوزه‌ها و بسترهاي جديد، براي نمونه بازديد از مراكز علمي و ديگر محيط‌هاي اجتماعي و فرهنگي كه نسل جديد در آن متمركز هستند، مي‌تواند تفاهم نسلي را بيشتر نمايد.

11ـ اطلاع‌رساني و ارائه آگاهي‌هاي جديد به نسل قبلي و تقويت نگرش و نگاه جديد و متعادل در اعضاي نسل قديم براي تقويت تفاهم نسلي، همراه با شناسايي گروه‌هاي مرجع و بهره‌گيري از اين گروه‌ها براي تقويت تفاهم نسلي و ممانعت از تقابل نسلي، مي‌تواند ساز و كاري موثر باشد.

12ـ آشنا ساختن نسل جديد از حيث نظري و عملي به ميراث فرهنگي در كنار فرايند بازتوليد و بازانديشي به اين ميراث و معرفي مناسب و شايسته ان به نسل جديد.

13ـ تقويت فرايند حرمت‌گذاري و احترام به نسل‌هاي قديمي و در عين حال ممانعت از سن‌سالاري بي‌رويه.

14ـ نهايت اينكه باوجود اينكه هر نسلي داراي «ابژه‌هاي» خاص در حوزه‌هاي فرهنگي، اجحتماعي، سياسي و زندگي روزمره‌اش مي‌باشد و اين ابژه‌ها به عنوان عامل هويت‌ساز نسلي نيز مي‌باشد، توجه به اين ابژه‌هاي «فرانسلي» كه تا حدود زيادي مي‌توانند «فرازماني» و «فرامكاني» نيز باشند، وحدت نسلي را در درون فرهنگ و تاريخ واحد امكان‌پذير مي‌سازد. به عنوان نمونه تأكيد بر حوادث و وقايع مشترك، خاطره‌هاي مورد علاقه همه نسل‌ها، ضرب المثل‌هاي عمومي، غذاي مشترك و … پيوند زننده نسل‌هاست. «عيد نوروز»، «اعياد مذهبي» اهميت امام حسين (ع) و امام علي (ع)، حافظ، سعدي، مولوي، و ديگر حوادث تلخ و شيرين تاريخي ابژه‌هاي مشترك‌اند كه پيوند ساز تا گسست‌آفرين هستند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:34  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

چرخش فرهنگی و مطالعات فرهنگی

چرخش فرهنگی و مطالعات فرهنگی

 

 

در دهه های اخیر سرمایه داری از مرحله ای که تولید در آن اهمیت داشته گذر کرده و بازتولید فرهنگ اهمیت یافته است. از این رو دغدغه ها از حوزه تولید به حوزه فرهنگ منتقل شده و فرهنگ خودش را بر اقتصاد مرجح ساخته است. مفسّران این تغییر به سوی معنا را به عنوان چرخش فرهنگی، توضیح داده‌اند. این چرخش با تغییر نقطه تمرکز از تولید محصولات به مصرف ، معنایی را که مصرف ‌کنندگان دریافت
می کنند مورد توجه قرار می دهد. بنابراین در علوم اجتماعی تاکیدات پیشین بر مفاهیم اقتصادی و سیاسی جای خود را به تاکید بر روی " معنا " و"فرهنگ"  داده است.

 در مورد چرخش فرهنگی باید گفت : ار دو دهه پش به این سو، بیش تر و شاید همه رشته های علوم انسانی و اجتماعی روز به روز تأکید بیشتری بر فرهنگ می گذارند، مثلاً تاریخ فرهنگی به حیطه ای داغ در تاریخ، و بنای فرهنگی فضا به حیطه ای دست اول در جغرافیا بدل شده اند . درون رشته جرم شناسی، بازنمایی جرم (یعنی چهره فرهنگی جرم) رونق یافته است.انسان شناسانِ فرهنگی که تقریباً به اندازه ای که در میدان کاری جوامع شهرنشین و مادر نشین عمل می کنند، همان قدر هم در مورد پایگاههای جهانی تحقیق می کنند، و از این نظر فرق چندانی با قوم نگاران مطالعات فرهنگی ندارند.

سایمون دیورینگ(Simon During) ضمن اشاره به پیشرفت خیره کننده مطالعات فرهنگی از اوایل
 دهه 1990 در دانشگاههای انگلیسی زبان، معتقد است که در واقع باید تمایزی قائل شویم ما بین
«چرخش فرهنگی یا چرخش عمومی به سمت فرهنگ» در جامعه شناسی و علوم انسانی، و گسترش

مطالعات فرهنگی
به عنوان وجه مجزایی از تحلیل. از این رو وی در مباحث خود مطلعات فرهنگی را «مطالعات فرهنگی دخیل» می نامد.

 دیورینگ بر این نظر است که این چرخش عمومی به سمت فرهنگ به اشاعه مطالعات فرهنگی به عنوان شکلی از دانش با تاریخ ها، روش ها و برنامه های خاص خود یاری می رساند، لیکن خطر از پای درآمدن یا کمرنگ شدن ماهیت مطالعات فرهنگی را نیز دربر دارد. وی معتقد است در چنین موقعیتی، گویا برای کسانی که مشغول مطالعات فرهنگیِ دخیل اند، سه وظیفه به طور خاصی ضروری می شود که به ترتب عبارتند از:

1-     به گونه ای روشن پروژه خاص مطالعات فرهنگی دخیل را بیان کنند.

2-     به تحلیل شرایطی بپردازند که زیربنای چرخش عمومی به سمت فرهنگ را تبیین می کنند.

3-   راهبردهایی را توسعه دهند که وضعیت مطالعات فرهنگی دخیل را به عنوان صورت بندی مجزایی درون چرخش فرهنگی بزرگتر تحکیم می کنند.

از نظر دیورینگ، هرچه میگذرد، این وظایف اجتناب ناپذیرتر می شوند زیرا با وجود این که
مطالعات فرهنگی در محیط دانشگاهی روز به روز تثبیت می شود، این رشته به موضوع حملات عمومی بدل شده است.حملاتی مبتنی بر این فرض ها که این رشته در اشاعه ارزش های فرهنگی شکست می خورد، و همچنین وحدت فرهنگی را مختل می کند (محافظه کاران گلایه می کنند که مطالعات فرهنگی رسالتش این است که چند فرهنگ گرایی را تبلیغ کند، یعنی امری را که غرور، میراث و اجماع ملی را سست می کند). چنین حملاتی پوچ از آب درمی آبند خصوصاً وقتی در اقامه دلیل برای این مورد شکست می خورد که چرا مطالعات فرهنگی در فضای دانشگاهی گسترش می یابد، هم در شکل رادیکال و هم در اشکال سنتی ترش.  

 

منابع:

·         سایمون دیورینگ (ویراستار)(1382)، مطالعات فرهنگی: مجموعه مقلات، ترجمه نیما ملک محمدی و شهریار وقفی پور، چاپ اول، تهران، تلخون.  

·         مدخل مطالعات فرهنگی در ویکی پدیا، دانشنامه آزاد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:32  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

مردمنگاری

«‌ بنام خدا »

 

مردمنگاری خانه روستایی پدر بزرگ

 

این نوشته با الهام از مقاله نعمت الله فاضلی (مردم نگاری خانه روستایی پدرم) به رشته تحریر درآمده است. در این گزارش سعی‌ خواهم‌کرد خانة روستایی پدر بزرگ را با تمرکز بر سیر تحولات فرهنگی روستا در نیم قرن اخیر مورد توجه قرار دهم. از این رو هدف این گزارش بررسی تأثیر و تأثر فرهنگ ذهنی (ارزشها، باورها، نیازها) و فرهنگ عینی (شکل خانه پدر بزرگ در این گزارش) بر یکدیگر است. یعنی  تغییراتی که ساختارخانة پدر بزرگ در بستر فرهنگی خود، شاهد آن بوده است.

من نه در خانه پدر بزرگ متولد شدم و نه در آن بزرگ شده ام. بنابراین نمی‌توان این گزارش را یک تجربه زیسته دانست. اما به دلایلی که خواهم آورد، نمی‌تواند خیلی دور از یک تجربه زیسته باشد. بخش عمده خاطرات کودکی من مربوط به زمانی می شود که همه ساله ، پس از تعطیلی مدارس، به همراه خانواده و برای گذران فصل تابستان به خانه پدر‌بزرگ در روستا می رفتیم. علاوه بر این یکی از سالهای تحصیلی من در روستا سپری شد، یعنی سال چهارم دبستان که پس از تعطیلات تابستانی در روستا ماندم و حاضر نشدم برای بازگشایی مدارس به شهر برگردم. بنابراین تجربه زیسته یک سال کامل در خانه روستایی را نیز به همراه دارم.

از طرف دیگر بخش عمده ای از نگارش فوق حاصل مصاحبه و گفتگو با افرادی است که زندگی در روستا و خانه پدر بزرگ را تجربه کرده اند و سیر تحولات فرهنگی روستا و تغییرات ساختمان خانه را به یاد دارند.

 در اين گزارش مردمنگارانه ابتدا توصیفی از روستایی که خانه پدربزرگ در آن واقع است ارائه می‌کنم. در این توصیف به نکاتی اشاره می شود که رابطه کار، خانه و فرهنگ روستا را نشان دهد و سعی خواهم کرد سیر تغییرات ساختمان خانه پدر بزرگ را با توجه به پیامدهای ورود مدرنیسم و ارزشهای جدید به روستا مورد بررسی قرار دهم.

ورده نام روستایی است که خانه پدربزرگ درآن قرار دارد، روستایی در سی کیلومتری شهر کرج و در میان رشته کوه البرز جنوبی. ویژگی مورفولوژیک روستا به لحاظ کوهستانی بودن ، شرایطی را پدید آورده که زمینهای کشاورزی عموماً شیب دار و مناسب برای باغداری است. از طرف دیگر رودخانه همیشه جاری روستا نیز این مناسبت را تکمیل کرده است. از این رو کشاورزی موجود در روستای ورده از نوع باغداری بوده که در کنار دامداری درسطحی محدود، معیشت و اقتصاد اصلی روستا را تشکیل می داده است. توت و گردو از میوه‌های اصلی روستا بوده است، به همین دلیل کشاورزی در روستای ورده بخش عمده ای از سال را پوشش می داد، چرا که جمع آوری توت تا اواخر تابستان ادامه داشت و زمان چیدن گردو (جیر کردن) اوایل پاییز بود و خشک کردن، مغز کردن و تمییز کردن  این دو محصول، کاری بود که حتی تا شبهای زمستان نیز به طول می‌انجامید.آب و هوای مطلوب کوهستانی و مقبره امامزاده عبد القهار (برادر امام رضا) از عوامل دیگری است که از روزگار قدیم، ورده را به روستایی زوّاری تبدیل کرده است. قدمت روستا به حدود هزار سال می‌رسد. با توجه به سخنان پیران ده، نام اول روستا «هند کوچک» بوده و سبب این نامگذاري آن بوده که روستا همچون چهار راهی، نقش ارتباطی را در میان روستاهای اطراف داشته است و نام فعلي روستا «ورده»، به معني «كنار ده»  است. «ورِ ده» پاسخ سوالي بود كه زوّارها از محل امامزاده مي‌كردند، و به مرور تلفظ مخفف آن «ورده»
 بر جاي نام اصلي روستا نشست.

انقلاب سفید و اصلاحات ارضی تأثیر چندانی در روستای ورده نداشته چرا که سیستم ارباب و رعیتی در روستا حاکم نبوده است. باغها در قطعاتی متفاوت پراکنده بوده و هر روستایی با توجه به مالکیتی که بر آن داشت به کشاورزی و امرار معاش مشغول بود. در این دوره که مربوط به حدود نیم قرن پیش می‌باشد، فرهنگ غالب در روستا ، فرهنگ کار بوده است. برای روستایی ساعات محدود کار معنی نداشت. کار از طلوع آفتاب آغاز می‌شد وتا هنگام غروب ادامه می‌یافت. مردان به کارهایی می‌پرداختند که نیاز به قدرت بدنی داشت: آبیاری، آماده سازی زمین کشاورزی، حرس‌کردن درختان، به چرا بردن دام‌ها، تهیه علوفه دام‌ها، پاک سازی طویله ، کارهای ساختمانی و...بخشی از کارهایی بود که توسط مرد‌ها انجام می‌گرفت. و از طرف دیگر رسیدگی به امورات خانه با زن‌ها بود، جریانی از کار مداوم که تمامی نداشت: پخت و پز و درست‌کردن غذا، نظافت خانه، شستشوی ظروف و رخت و لباس، رسیدگی به طیور و مرغ و خروس‌ها، دوشیدن دام‌ها، تبدیل شیر به فرآورده‌های دیگر، پختن نان، کمک کردن در میوه چینی به مردها و... در کنار نگهداری از فرزندان بخشی از کارهایی بود که با کمترین امکانات انجام می‌گرفت و تمام وقت افراد خانه را پر می‌کرد. بنابراین ارزش مسلط در روستا، ارزش کار بود. فرزندان در میان این فرهنگ متولد و بزرگ مي‌شدند و ارزشهای آن را درونی مي‌ساختند. از این رو مشارکت فرزندان در انجام کارهای روزانه بخشی از وظایف آنها محسوب می شد. اما فرهنگ روستا و روستایی در نیم قرن گذشته دچار تغییر و تحولاتی اساسی شده که تأثیر خود را بر خانه های روستا، کارکردها و کالاهای آن نیز گذاشته است. این تغییرات حاصل ورود مدرنیسم و پیامدهای آن در جامعه ایران است. یکی از اولین تغییراتی که جامعه پس از ورود مدرنيسم شاهد آن بود، پیدایش مدارس جدید و تغییر شکل آموزشهای همگانی، از شکل مکتبخانه‌اي به شکل مدرسه است. این نهاد به تدریج به روستا راه یافت و امکان تحصیل علم و سواد دار شدن، برای فرزندان روستا فراهم شد و در پی آن ارزشهای جدید از طریق کتاب‌ها و معلم‌ها وارد روستا شد. فرزندان روستا در خانه و خانواده با چیزی غیر از کار روبرو نبودند و این درحالي بود که فرهنگ مدرن نگاهی ابزاری به کار داشت و مصرف کالا را به منظور دستیابی به شرایط رفاهی، هدف از کار می‌دانست. بنابراین در کنار ایجاد مدارس در روستا، کالاهای جدید وارد روستا شد. یکی از اولین کالاهایی که وارد روستا شد و نقش مهمی در تغییرات فرهنگی روستا داشت رادیو بود. رادیو کالای جذابی بود که زمینه را برای اشاعه و بسط فرهنگ مدرن فراهم می‌کرد و نیازهای جدید را مطرح می‌ساخت. تغییرات ذهنی به تدریج شکل می‌گرفت و روستایی که تا این زمان جز به تولید نمی اندیشید، به سوي زندگي مصرفي كشيده‌شد.

ساختار خانه روستایی تا دوره پیشامدرن مبتنی بر کار بود و توجه به هر یک از قسمت های خانه بر اساس نقشی بود که در فرآیند کار بازی می‌کرد. هر کدام از بخش‌ها و حتی مصالح و اجزاء ساختمانی به کار رفته جایگاه خاصی در خانه داشت که در بستر فرهنگی روستا و بخصوص رابطه آن با کار معنی می یافت. در همين نوشته و

در ادامة بحث بخش‌ها‌ی مختلف خانه پدر بزرگ را با توجه به بستر فرهنگی پیشامدرن و با اشاره به جایگاه و کارکردی که هر یک از اجزای خانه در آن بستر فرهنگی داشته‌اند مورد بررسی قرار می دهم تا  با بررسی تأثیر ورود مدرنیسم و نقش آن در تغییرات ساختاری و کارکردی بخش های مختلف خانه، مقایسه و ارزیابی بهتری از رابطه میان بستر فرهنگی، خانه و تغییرات شکلی و کارکردی آن به دست آید.

در خانه پدر بزرگ تنورستان نقش محوری داشت. تنورستان اتاق مجزایی در حیاط خانه بود که تنور (محل پختن نان) در آنجا واقع بود. در تنورستان علاوه بر تنور، اجاقی وجود داشت که برای پخت و پز روزانه خانه استفاده می‌شد و به همین دلیل به آنجا مطبخ نیز می‌گفتند. جهت پختن نان و غذا از هیزم استفاده می‌شد. مجموعه تنورستان و مطبخ در كنار ساختمان مسکونی قرار داشت. بخشی از وقت روزانه زنهای خانه در مطبخ می‌گذشت. در زمستان از آتش اجاق علاوه بر پختن غذا، برای گرم کردن کرسی نیز استفاده می کردند که به تناوب در شبانه روز صورت می‌گرفت. پختن نان کار طاقت فرسایی بود که از آماده سازی مقدمات، فراهم کردن هیزم و خمیرکردن آرد شروع می‌شد و تا  پختن و خشک کردن نان ادامه می‌یافت. در اين بين و بخصوص هنگام پختن نان، كمك و همراهي همسايگان نقش اساسي داشت. ضمن آنکه پذیرایی از گروه نان‌پزها، از وظایف زنهای خانه بود. روزهای نان پختن و بوی دل انگیز نان تازه، یکی از بهترین خاطرات کودکی من از آن روزهاست. بخش مسکونی خانه پدربزرگ در قسمت شمالی حياط و رو به آفتاب بود . ساختمانی دو طبقه ، دارای دو اتاق مجزا در طرفین و راهرویی در وسط که اتاق ها را به هم وصل می کرد . یک اتاق نشیمن (در حدود 18متر) در سمت چپ راهرو و یک اتاق بزرگتر (در حدود 24 متر) در سمت راست راهرو که معمولا محل پذیرایی از مهمان ها بود. اتاق نشیمن با دربی چوبی از راهرو جدا می شد، سقف آن از حصیر و تیرچه های چوبی بود، این اتاق دارای سه تاقچه، یک درگاهی (جایی، همانند ورودی یک در، در درون قطر دیوار که محل گذاشتن اشیاء و وسایلی همچون رختخواب است)، یک پنجره چوبی رو به حیاط خانه، یک گنجه که در داخل دیوار خشتی قرار داشت و عمق آن شامل قطر دیوار در حدود یک متر بود. گنجه از یک طرف دریچه ای به داخل اتاق داشت و از طرف دیگر به هوای آزاد بیرون راه داشت و با تور بسیار ریز فلزی و پنجره مشبک چوبی از فضای بیرون جدا می شد. گنجه در دل دیوار جای سایه و خنکی بود که محل گذاشتن مواد غذایی فاسد شدنی بشمار می رفت و در واقع کار یخچال های امروزی را انجام می داد. در قسمت پایین اتاق درب کوچکی وجود داشت که راه به صندوقخانه در مجاورت اتاق نشیمن داشت. صندوقخانه انباری داخلی خانه و محل گذاشتن ظروف و بخشی از مواد غذایی خانه بود. اتاق بزرگتر با درب ورودی چوبی و سقفی از حصیر و تیرچه های چوبی دارای یک تاقچه در وسط و دو درگاهی در طرفین بود که حکم کمد دیواری را در درون دیوار داشت و یکی از آنها همیشه محل نگهداری نان های خشک شده بود. این اتاق دو پنجره چوبی داشت، که یکی رو به کوچه و دیگری رو به حیاط خانه بود. یک درب کوچک چوبی نیز اتاق را به بالکن خانه وصل می کرد. بالکن دارای نرده ای چوبی و دو درگاهی در دو طرف بود. قسمت زیرین درگاهی بالکن با توجه به ماسه های موجود درآن، محل نگهداری برخی از میوه ها در فصل زمستان بود. راهروی خانه درب ورودی نداشت. رابط اتاق ها و محل نگهداری برخی از ظروف بود که به عنوان کفش‌کن نيز از آن استفاده می‌كردند. گاهی اوقات نیز با توجه به فضای سرد و خنک آنجا، محل گذاشتن آب چشمه، خمیر نان و جز آن بود.

طبقه اول ساختمان نیز همچون طبقه فوقانی دارای چهار بخش بود. یک انباری که در زیر اتاق بزرگتر قرار داشت و محل نگهداری هیزم، آرد، وسایل باغبانی، نفت و از این قبیل بود. یک طویله که در زیر اتاق نشیمن قرار داشت و محل نگهداری از دام ها (بز، گوسفند، گاو و ...) بود. یک اتاقک که در زیر راهرو قرار داشت و محل نگهداری از طیور (مرغ، خروس و ...) بود. یک کامبار (كاه انبار) که در زیر صندوقخانه قرار داشت و محل انبارکاه و علوفه دام ها بود. توالت نیز در دورترین جا نسبت به ساختمان مسکونی و در قسمت جنوبی حیاط خانه قرار داشت. جوی آبی از داخل حیاط می گذشت بعد از عبور از درون حوض به جوی اصلی در بیرون خانه می ریخت که علاوه بر زیبایی خاصی که به حیاط خانه می داد، جهت شستشو مورد استفاده قرار می‌گرفت. حیاط خانه نیز مملو از درختان بلند تبریزی بود که سرسبزی و سایه آنها فضای دلپذیری را به خانه پدربزرگ می‌بخشید.

در این دوره هنوز خدمات رفاهی ناشی از نوسازی به روستا نرسیده بود. راه آسفالته وجود نداشت، برق به روستا نیامده بود، آب لوله کشی وجود نداشت، حمام روستا همچنان عمومی و به صورت خزینه بود. اما پس از گسترش مدرنیسم و با توسعه امکانات و خدمات رفاهی در روستا تغییراتی نیز در شیوه یا «سبک زندگی» روستایی پدید آمد که ساختار و شکل خانه نیز متناسب با آن دستخوش تغییر و تحول شد.

همانطورکه در پیش آمد با تأسیس مدارس جدید و ورود رادیو به روستا ورود فرهنگ مدرن نیز وارد روستا شد و در ادامه با رفت و آمد روستاییان به شهرها و ساکنین شهرها به روستا ، اشاعه فرهنگ مدرن در روستا تداوم پیدا کرد. این تغییرات با ساختن جاده آسفالته، رسیدن شبکه های برق به روستا، امکان ادامه تحصیل فرزندان روستایی در مقاطع بالاتر از دبستان در روستاها و شهرهای هم جوار، تبدیل شدن خزینه به حمام دوشی، تأسیس شرکت تعاونی روستایی، احداث گیرنده تلوزیونی، آب لوله کشی و تلفن خانگی، سرعت بیشتری به خود گرفت و بستر فرهنگ روستایی را دچار تحول کرد.

همزمان با ورود خدمات رفاهی به روستا نسل جدیدی در روستا پديد آمد که ارتباطات و اطلاعات
گسترده تری نسبت به نسل پیش از خود داشت و ارزشها، باورها و نیازهایش متفاوت بود این نسل حاضر نشد در مسیر پدران خود بماند و مجذوب فرهنگ شهری شد، فرهنگی که مصرف کردن ویژگی اصلی آن است. از این رو تولید در روستا رفته رفته جای خود را به مصرف داد و فرهنگ کار و تولید ارزش سابق خود را از دست داد و روستا و روستایي که پیش از این تولیدکننده بود، تبدیل شد به مصرف‌کننده کالاهای لوکس جامعه صنعتی.

بنابراین، تغییرات در بستر فرهنگی روستا، تأثیر خود را بر ساختار و شکل خانه ها نیز گذاشت و خانه پدربزرگ نیز که پیش از این خانة کار بود به تدریج با تغییراتی در شکل و ساختمان خانه مواجه شد. تغییراتی که مهمترین عامل آن آسایش افراد خانه بود نه کار.

با ورود برق به خانه پدربزرگ اولین چیزی که از ساختار خانه حذف شد، گنجه ای بود که در دل دیوار قرار داشت و کار یخچال را در نگهداری مواد غذای انجام می داد. حالا دیگر یخچال نیاز روز بود. درب ها و پنجره‌های چوبی جای خود را به درب ها و پنجره های فلزی دادند. محل توالت خانه نیز از دورترین جا نسبت به ساختمان مسکونی، به نزدیک ترین محل، تغییر مکان داده شد. رفت و آمد آسان روستاییان به شهرها و روستاهای اطراف در اثر گسترش وسایل حمل و نقل، امکان خرید مایحتاج ازجمله نان را فراهم کرد و دیگر نیازی به وجود تنورستان در خانه نبود. تنورستان و مطبخ تخریب گردید و با توجه به آمدن آب لوله کشی به داخل خانه، در محل آن حمام ساخته شد. از طرف دیگر با ورود کپسول گاز به روستا و امکان پخت و پز آسان در داخل خانه مطبخ به محل راهروی میان اتاق ها راه یافت و به آشپزخانه تغییر نام داد. راهرو (آشپزخانه) نیز دارای درب فلزی شد. حوض آب داخل حیاط پر شد و جای آن را شیر آب گرفت. طویله ها خالی از دام شد، چرا که هم فرآورده‌هاي دامی در دسترس بود و هم در فرهنگ جدید هم جواری محل زندگی انسان و حيوان قابل قبول نبود. درختان انبوه تبریزی بریده شد و جای خود را به درختان متفرق میوه داد. کامبار و انبار از علوفه، هیزم و گونی‌های آرد خالی شد و دیگر هيچ كس در خانه پدربزرگ نان نپخت.             

      

 

                                                                                                             

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:30  توسط حمیدرضا خدا بخش  | 

باز خوانی کتاب «تجددّ و تشخصّ» تألیف آنتونی گیدنز

باز خوانی کتاب «تجددّ و تشخصّ» تألیف آنتونی گیدنز

 

همانطوركه از نام كتاب برمي‌آيد اين اثر دو مفهوم تجددّ و تشخصّ را نقطه تمركز بررسي خود قرار داده است . به عبارت ديگر اين كتاب را مي‌توان نوعي بازانديشي درباره ماهيت تجدد و كنكاش درباره جامعه و هويت شخصي در عصر تجدد بشمار آ‌رود.

همانطوركه مترجم كتاب اظهار مي‌دارد اين اثر جزء نخستين تحليل‌هاي جامع از ساختكارهاي آشكار و پنهان جامعة متجدد كنوني است كه در سطح كليات نظري باقي نمي‌ماند. به عقيده ناصر موفقيان اين اثر را مي‌توان به عنوان كندوكاوي جامعه شناسانه و روانشناسانه دربارة «دوران تجدد متأخر» همچون كتابي مرجع مورد استناد قرار داد. از نظر وي آنتوني گيدنز ، كه در حوزة فرهنگي مغرب زمين به عنوان «آخرين تجددگراي زنده» شهرت يافته است، پديدة پر تب و تاب تجدد را نه تنها در نهادهاي اجتماعي بلكه در ناپيداترين ويژگي‌هاي رواني و ذهني مردم جوامع متجدد نيز ميكاود.

بنابراین خط اصلی کتاب را باید مسأله تجدد و تغییراتی دانست که این پدیده در کیفیت زندگی روزمره بوجود آورده است. گیدنز بر این عقیده است که تجدد را باید به عنوان نوعی نهاد اجتماعی درک کرد. و از این منظر، تغییرات حاصل از نهادهای امروزین به طور مستقیم با زندگی فردی و «خود» ما در هم می آمیزند. از نظر وی یکی از ویژگیهای متمایز تجدد عبارت است از تأثیرات متقابل فزاینده بین دو «حدّ نهایی» برون مرزی و درون مرزی، یا بین تأثیرات جهانی از یک سو و گرایش های درونی از سوی دیگر. گیدنز هدف کتاب را تحلیل ماهوی این تأثیرات متقابل و فراهم آوردن واژگان مفهومی معینی برای اندیشیدن درباره آنها می داند. وی در پی شناسایی بعضی ویژگیهای ساختاری هسته تجدد است که در برابر بازتابندگی «خود» به کنش های متقابل  می پردازد.

به زعم نویسنده اثر ، هر چند که بخش هایی از این کتاب بر مفهوم «خود» متمرکز شده است اما نباید آن را عمدتاً نوعی بررسی روان شناسانه به حساب آورد. بیشترین تأکید کتاب بر ظهور ساختکارهای نوین هویت شخصی متمرکز شده است که در عین حال هم زاییده نهادهای امروزین هستند و هم به آنها شکل می دهند.

کیفیت کانونی این کتاب بیشتر تحلیلی است تا توصیفی و درقسمتی از مباحث بر نگرش هایی آرمانی- نوعی تکیه شده است

 

این کتاب از هفت فصل زیر تشکیل شده است که با تأملی برآنها، مطالب اصلی و مفاهیم اساسی مباحث آن به دست می آید:

1- مرزهای تجدد کنونی

2- «خود»: امنیت از دیدگاه هستی شناسی و اضطرابِ وجودی

3- مسیر «خود»

4- سرنوشت، خطر کردن و امنیت

5- مصادره تجربه

6- رنج ها و دشواریهای «خود»

7- ظهور سیاست زدگی

برجسته شدن ویژگیهای خاص زندگی در دنیای متجدد کنونی با توجه به نقش نهادهای اجتماعی و تعریفی که «خود» و هویت شخصی در این شرایط شامل می شود، بخش عمده ای از مباحث کتاب را تشکیل می دهد.

از جمله مصداق‌هاي عمده ای که آنتونی گیدنز در این اثر به منظور باز اندیشی پدیده تجدد مورد بررسی قرار داده است عبارتند ار:  رسانه‌هاي همگاني، اعتماد و دوستي، تغيير پذيري مزمن، كارشناسي‌هاي فني و تخصصي، پزشكي و درمان، خطر كردن دائمي و خطر پذيري، ازدواج و طلاق، خويشتن يابي و هويت طلبي، رفاقت و خودماني‌گري يا ارتباط‌هاي ناب كه از نظر وی در جامعه‌هاي پيشامدرن كيفيتي متفاوت دارد.

 در ادامه با تمرکز بر دو مفهوم تجدد و «خود» یا هویت شخصی در این اثر ، قسمتهایی از مباحث مطرح شده در کتاب را  می آورم.

گیندنز روشهایی را که روابط اجتماعی را از قید ویژگی های محلی رها می کنند و آنها را در فواصل زمانی-  فضایی دور دست از نو با زمینه های اجتماعی دیگری ترکیب می کنند «روش های تکه برداری»  می نامد. وی معتقد است زندگی اجتماعی امروزین، علاوه بر بازتابندگی نهادین خود، با فرایندهایی از سازماندهی مجدد زمان و فضا مشخص می شود، فرایندهایی که همراه با گسترش روش های تکه برداری عمل می کنند. سازماندهی مجدد زمان و فضا، علاوه بر ساختکارهای تکه برداری، مختصات نهادین تجدد را ریشه دارتر و عام تر می کند و محتوا و ماهیت زندگی روزمره را تغییر شکل می دهد.

گیدنز تجدد را نوعی نظم پس از جامعه سنتی می داند، ولی نه آنچنان نظمی که در آن احساس امنیت و قطعیت ناشی از عادات و سنن جای خود را به یقین حاصل از دانش عقلانی سپرده باشد. شک، یکی از وجوه فراگیر عقل نقاد امروزین، به عمق زندگی روزمره و همچنین به ژرفای وجدان فلسفی نفوذ می کند و نوعی ساحت وجودی عام برای دنیای اجتماعی معاصر به وجود می آورد. تجدد اصل شک بنیادین را نهادینه می سازد. نظام های متکّی به کارشناسی متراکم(که پدید آورنده تأثیراتِ مهّم ناشی از تکه برداری هستند) منابع گوناگون اقتدار را به نمایش می گذارند. در تأسیس و استقرار آنچه گیدنز آن را «تجدد متأخر» می نامد، مفهوم «خود»  را باید، همانند زمینه های نهادین وسیع تری که «خود» در آنها تحقق می یابد، به شکلی بازتابی ساخت و پرداخت.  

تجدد از نظر گيدنز فرهنگ خطر كردن است. البته منظورش اين است كه زندگي اجتماعي در ذات خود خطرناك‌تر از آن چيزي است كه ظاهراً به نظر مي‌رسد. مفهوم خطر كردن برعكس، شالوده رفتارها و اعمال افراد ساده و متخصصاني را تشكيل مي‌دهد كه سازماندهي دنياي اجتماعي را برعهده دارند. تجدد احتمال خطر را در بعضي از حوزه‌ها و شيوه‌هاي زندگی كاهش مي‌دهد، ولي در عين حال پارامترهاي خطر آفرين نوين و كاملاً ناشناخته‌اي را نيز به همان حوزه‌ها وارد مي‌سازد. دنياي متجدد كنوني، آكنده از تهديدها و خطراتي هول انگيز است، نه به دليل آن كه به طرزي اجتناب ناپذير به سوي مصيبت و فاجعه پيش مي‌رود، بلكه بدان سبب كه خطرهاي احتمالي بي سابقه‌اي را وارد ميدان مي‌كند كه نسل هاي پيشين به هيچ وجه با آنها سر و كار نداشتند.

 گیدنز معتقد است طبیعت به عنوان پدیده ای خارج از زندگی اجتماعی، تا حد زیادی به پایان رسیده، ولی خطرات احتمالی دیگری مانند: خطر احتمالی جنگ افزارهای ویرانگر، فاجعه های زیست محیطی، فروپاشی تمام عیار نظامهای اقتصادی یا ظهور ابر دولتهای خودکامه و مطلق گرای، عملاً به صورت بخشی از تجربه معاصر ما درآمده است.

در عصر کنونی، نفوذ و تأثیر رویدادهای دور دست بر رخدادهای نزدیک تر، و همچنین بر خصوصی ترین گوشه های «خود» ما، بیش از پیش به صورت پدیده ای رایج و متعارف در می آید. رسانه های ارتباط جمعیِ نوشتاری یا الکترونیکی ظاهراً نقش موثری در این زمینه بر عهده دارند. با توسعه ارتباط های جمعی، به خصوص ارتباط های الکترونیکی، تداخل توسعه هویت شخصی و نظام های اجتماعی، تا حدّ موازین و معیارهایی جهانی و عام، بیش از پیش محسوس است. بنابراین دنیایی که امروز در آن زندگی می کنیم، از بسیاری لحاظ با دنیایی که انسان های اعصار گذشته در آن زندگی می کردند متفاوت است. از طرفی، دنیای حاضر به صورت دنیایی واحد با چارچوب های تجربی همسان درآمده است، از طرف دیگر، در همین دنیا اشکال تازه ای از پاره پاره شدن ها و پراکندگی ها به چشم می خورد. با این وصف، گیدنز معتقد است «خود» مفهوم منفعلی نیست که صرفاً تحت تأثیرات برونی شکل گرفته باشد. افراد، ضمن ساختن و پرداختن هویت شخصی خویش، صرف نظر از کیفیت محلی یا موضعی اعمال و افعال آنها، به طور مستقیم در ایجاد و اعتلای بعضی از تأثیرات اجتماعی جهانی نیز مشارکت دارند.   

در عصر جدید، که به واقع دوران پس از نظام های سنتی است، و در برابر اشکال نوین تجربه با واسطه، هویت شخصی به صورت رفتارهایی جلوه گر می شود که به طور بازتابی به وجود می آیند. در زندگی اجتماعی امروزین، مفهومِ شیوه زندگی معنای خاصی به خود می گیرد. هر چه نفوذ و کشش سنّت کمتر می شود، و هر چه زندگی روزمره بیشتر بر حسب تأثیرات متقابل عوامل محلی و جهانی بازسازی می شود، افراد بیشتر ناچار می شوند که شیوه زندگی خود را از میان گزینه های مختلف انتخاب کنند.

از نظر گیدنز تولید و توزیع سرمایه داری، مؤلفه های اصلی نهادهای تجدد را تشکیل می دهند، از این رو عوامل استاندارد کننده از طریق «کالایی کردن» بیشتر تولیدات اجتماعی، نقش خاصی را در انتخاب شیوه زندگی بازی می کنند. با این وصف ، به دلیل «باز بودن» زندگی اجتماعی امروزین، و همچنین به علّت تکثریابی زمینه های عمل و تنوع «مراجع»، انتخاب شیوه زندگی بیش از پیش در ساخت هویت شخصی و فعالیت روزمره اهمیت   می یابد. برنامه ریزی زندگی بر اساس بازتاب های محلی و جهانی به تدریج به صورت طرح مرکزی ساختار هویت شخصی در می آید.

گیدنز علاوه بر اشاره به فراهم شدن امکان انتخاب شیوه زندگی از میان گزینه های مختلف در دنیای متجدد کنونی، بر این نکته تأکید می کند که تجدد به طور کلی مولّد تفاوت، حذف، و به حاشیه راندن است. صرف نظر از امکان رهایی بخش، نهادهای جوامع  متجدد در عین حال پدیدآورنده ساختکارهایی برای حذف و طرد هویت فردی نیز هستند و منحصراً در جهت تحقق شخصیت ذاتی افراد برنامه ریزی نشده اند.

گیدنز بر این نظر است که بیهودگی شخصی در تجدد متأخر به صورت مسأله ای اساسی در می آید. از نظر وی این پدیده را باید با توجه به سرکوب بعضی پرسش های اخلاقی که در زندگی روزمره مطرح می شوند و پاسخی نمی یابند، مورد تأمل قرار داد. «انزوای وجودی» چندان ارتباطی با جدای فرد از دیگران ندارد بلکه بیشتر معلول جدایی از منابع و سرچشمه های اخلاقی است که برای نوعی هستی رضایت بخش و پر و پیمان لازم به نظر می رسند. تصویر بازتابی «خود» به وجودآورنده طرح ها و برنامه هایی برای متحقق ساختن و تسلط بر خویشتن است. ولی تا هنگامی که این امکانات صرفاً به معنای تعمیم کنترل های نظام یافته جامعه متجدد به «خود» افراد باشد، مفهومی اخلاقی در بر نخواهد داشت. شرط «اصالت» برای متحقق ساختن خویشتن، هم نوعی ارزش ممتاز و شاخص محسوب می شود و هم نوعی چارچوب، ولی از نظر اخلاقی به منزله نوعی بدل کاری نمایشی است.

با تمام این اوصاف گیدنز معتقد است سرکوب پرسش های وجودی به هیچ وجه کامل نیست و در تجدد متأخر، یعنی در اوضاع و احوالی که کنترل های ابزاری بیش از هر زمان دیگری عریان و بی پرده شده اند و عواقب منفی آنها نیز آشکارتر از همیشه است، اشکال گوناگونی از واکنش های مخالف پدید می آید. بیش از پیش آشکار می شود که انتخاب شیوه زندگی، در تار و پود ارتباط های محلی- جهانی، موضوع های اخلاقی تازه ای برمی انگیزد که نمی توان آنها را به سادگی کنار گذاشت. این گونه موضوع ها مستلزم صورت های جدیدی از تعهد سیاسی است که جنبش های اجتماعی در عین حال هم نشانه هایی از آنها محسوب می شوند و هم به نضج گرفتن آنها کمک می کنند. «سیاسیت زندگی» برای تحقق خویشتن از پرتوهایی سر میزند که «سیاست های رهایی بخش» تابانده اند، و هنگامی که صحبت از تحقق خویشتن به میان آید، منظورمان متحقق ساختن «خود» هم در سطح فرد است و هم در سطح اجتماع.

           

 

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 9:24  توسط حمیدرضا خدا بخش  |